تبلیغات در اینترنتclose
مسابقه خاطره نویسی راهیان نور دانش آموزی

زمان جاری : چهارشنبه 28 آذر 1397 - 3:47 قبل از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم





برای ورود به سایت انجمن کلیک کنید

ارسال پاسخ
تعداد بازدید 1557
نویسنده پیام
montaghem آفلاین


ارسال‌ها : 80
عضویت: 13 /3 /1391
محل زندگی: طالخونچه
سن: 23
شناسه یاهو: moohsen99
تشکرها : 18
تشکر شده : 17
مسابقه خاطره نویسی راهیان نور دانش آموزی
با سلام ضمن مشورت با جمعی از دوستان قرار بر این شد که مسابقه ای در خصوص ثبت خاطرات راهیان نور و تصاویر خاطره انگیز برگزار شود جوائزی نیز به بهترین خاطرات و تصاویر تعلق خواهد گرفت....
برای ارسال تصاویر و خاطرات اول در انجمن عضو شوید و سپس در زیر همین تایپک خاطرات وتصاویر خود را ثبت کنید...قابل توجه دوستان: برای بارگزاری عکسها از سایتهای آپلود ایرانی و معتبر استفاده فرمایید که نمایش آن با مشکل روبرو نشود...
حداکثر اندازه تصاویر نیز 500*500 مگاپیکسل باشد .....
بعد از ثبت نام با کلیک روی لینک زیر از طریق فرم مربوطه نام و نام خانوادگی محل سکونت و شماره تماس و نام کاربری خود را در قسمت پیام شما برای ما ارسال کنید با تشکر...
برای ارسال مشخصات کلیک کنید ....
یا زهرا(س)

پنجشنبه 19 آذر 1394 - 17:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
fzb1390 آفلاین



ارسال‌ها : 1
عضویت: 11 /10 /1394

تشکر شده : 1
پاسخ : 1 RE مسابقه خاطره نویسی راهیان نور دانش آموزی
هدف از برگزاری اردوهای راهیان نور ترویج فرهنگ ایثار و شهادت و آشنایی ما با ابعاد دفاع مقدس است .قرار شد ما از مناطق عملیاتی جنوب کشور شامل: شلمچه، ، اروندکنار، هویزه، دهلاویه بازید کنیم زمان حرکت روز یکشنبه 24 آبان 94بود
.ساعت هفت و نیم صبح در سالن سپاه مهریزجمع شدیم سخنران مارا توجیه کرد بالاخره ساعت 5/8
سوار اتوبوس ها شدیم و حرکت کردیم.در راه مبلغ ما را با چند مساله از احکام آشنا نمود سوال می پرسید وجایزه می داد ختم صلوات و ذکر های مختلف از برنامه های مسیر حرکت بود تا ظهر که رسیدیم مرغاب شیراز بعد از انجام فریضه ی نماز و نهار به ره افتادیم از شیراز هم گذشتیم
ازاقلید کازرون گذشتیم یک جا برای فریضه ی نماز وصرف شام ایستادیم..
دوباره حرکت کردیم. جاده بکر و زیبایی بود هوا تاریک شده بود که به یاسوج رسیدیم یکی از اتوبوس ها خراب شد مجبور شد توقف کنیم تا تعمیر شود
دیگه هرجوری بود شب ساعت دو و نیم رسیدیم اهواز.رفتیم در اردوگاه شهید عاصی زاده استراحت کردیم ساعت پنج با نوای دلنشین قرآن همه را برای نماز صبح بیدارشدیم
.به جلسه توجیهی رفتیم تا برنامه حرکت به مناطق برامون بگویند
سوار اتوبوس ها شدیم و حرکت کردیم.اولین مسیردهلاویه بوددر مسیرراه راوی شروع به صحبت درباره چگونگی تصرف و محاصره سوسنگرد و رشادت و شجاعت مردم سوسنگرد نمودو نحوه شهادت شهیدچمران در دهلاویه. این یادمان علاوه بر کتابخانه، نمایشگاهی نیز داشت که تصاویر و اسناد دوران کودکی، نوجوانی و جوانی و مبارزات دکتر چمران در لبنان، همچنین تصاویر ایشان در جبهه های نبرد تا لحظه ی شهادت در آن به نمایش گذاشته شده بود.یه مستند ده دقیقه ای از شهید چمران گذاشتند.یه کلیپ هم گذاشتن برای زمانی بود که اجساد شهدا رو واسه پدرو مادرشون میاوردند.خیلی غمگین بود خون شهدا تا ابد درس مقاومت به جهانیان داده است و خدا می داند که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست و این ملت ها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود.
بعد به سمت هویزه حرکت کردیم سرزمین معنوی ، دیار عاشقا رسیدیم در آنجا فضای معنوی داشت همانند فضای جبهه تا به آنجا رسیدیم یادی از شهدا کردیم و همگی فاتحه ای خواندیم از رشادت های شهید سید حسین علم الهدی برامون گفتند حسین و یارانش برای عملیات به هویزه رفته بودند و آن روز نیز دشمن با ضرباتی که قبلا از این نیروهای چریکی نامنظم خورده بود حمله بزرگی را آغاز کرده بود . تانکها به حدود 50 متری خاکریز رسیده بودند که حسین تانک را نشانه گرفت گلوله درست به وسط تانک خورد و سه تانک باقیمانده همزمان به طرف خاکریز حسین شلیک کردند و جسد پاک و مطهرش به هوا پرتاب شد و به آرزوی دیرینه و حقیقی خود که همان وصال محبوب ازلی و ابدی بودبا 120 نفر از بهترین یارانش دست یافت. نقل شده صدام از شدت خشم دستور می دهد که اجساد را بر زمین بخوابانند و به تانکها فرمان می دهد که از روی این پیکرهای مقدس عبور کنند . مزارشهدا را زیارت کردیم پس از اقامه نماز وصرف ناهار به سمت معراج شهدا راه افتادیم شهدای تفحص شده رو اون جا میذاشتن و بعد چند روز زیارت انتقالشون میدادن به شهرها، اما از وسایل شهدا چند قطعه تو معراج گذاشته بودند
در شب هم رزمایش بود خیلی جالب بود صحنه های عاشورا و جنگ های دوران دفاع مقدس به زیبا ترین شکل به نمایش درآمد ازعملیات بیت المقدس آزادی خرمشهر عملیات کربلای 5 آزاد شلمچه در دی ماه 1365 عملیات ثامن الائمه(ع) وشکست حصر آبادان ...و در روز دوم به سمت شلمچه حرکت نمودیم در مسیر را موکب ها را مشاهده نمودیم که برای کاروان پیاده اربعین حسینی زده بودند زائران با پای پیاده به سمت کربلا می رفتند انگارتصور میکردیم آنها مثل کاروانی هسنتدکه از کربلا به سوی شام به اسیری می روند اینچنین با عزت در حال راه رفتن هستند و از آنان پذیرایی می شود به شلمچه رسیدیم. از اتوبوس ها پیاده شدیم و آرام آرام قدم بر داشتیم در سردر شلمچه به تابلویی رسیدیم که نوشته بود (فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی) ما هم مثل همه کفشامونو در آوردیم سرزمینی که همه با پای برهنه در آن قدم میگذارند واز خاک آن برای تبرک بر می دارند خاک آن همانند تربت کربلای حسین (ع) مقدس است شلمچه سرشار از ستاره های سرخ و لبریز از گلهای محمدی ، ، واقعاً قطعه ای از بهشت و ضریح عاشقان کربلایی و زیارتگاه مردان خدایی است جایی که هزاران شقایق به خون خفته و هزاران قصه ناگفته در دل دارد، سرداران شهیدی چون حسین خرازی ، یدا... کلهر ، اسماعیل دقیقی ، عبدا... میثمی ،
در طول جنگ تحمیلی این منطقه صحنه عملیات های بیت المقدس، رمضان ، کربلای 4 ، کربلای 5 ، کربلای 8 و بیت المقدس 7 بوده در عملیات کربلای 5 مردان بزرگی از این منطقه آسمانی شدند. نشستیم روی خاکا زیارت عاشورا خوندیم.چفیه هامونو مالیدیم به خاک که متبرک بشه.
به سمت اروندکنارراه افتادیم. جایی که در دوران دفاع مقدس ، شاهد عملیات والفجر 8 ، یکی از بزرگترین نبردهای دوران جنگ بود. در شمال شرق اروند کنار روبروی شهر فاو عراق ، بنای یادبود شهدای والفجر 8 قرار دارد که 8 شهید گمنام در نوروز سال 1380 همزمان با ایام محرم حسینی در این محل و در ساحل رود خانه اروند رود به خاک سپرده شده اند پل بعثت که از آن بعنوان شاهکار مهندسی جنگ می توان نام برد در ساعت چهاربعداز ظهر بود که به سمت شهر خود به راه افتادیم بغض گلویمان را گرفته بود خیلی خیلی برامون سخت بود از کربلای ایران، شلمچه و اروند خداحافظی کنیم .





جمعه 11 دی 1394 - 20:00
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از fzb1390 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: montaghem /
narges00 آفلاین



ارسال‌ها : 2
عضویت: 31 /6 /1392
محل زندگی: بوشهر
شناسه یاهو: entzremontazer@yahoo.com


پاسخ : 2 RE دلنوشته
سلام به شهدا، سلام به شلمچه و سلام به فكه آمده ام تا شهداي به خون غلتيده را ببينم .. نمي داني چه دنيايي است، تا اشكهايت به تصاوير گره نخورد نمي تواني نسيم معطرشان را حس كني كسي نيست كه يا مقلب القلوب و الابصار را به همراه شهدا روي مجنون ترين خاك زمين بخواند و چشمانش روشن نشود. نخسين روزهاي بهار همنفس شديم با عطر شهداء تا تدبير كارهايمان درست شود و درآسمان زلالشان پرواز كنيم تا متحول شويم كه اين همان احسن الحال است.

پنجشنبه 08 بهمن 1394 - 08:59
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
rahroo آفلاین



ارسال‌ها : 43
عضویت: 11 /2 /1392
محل زندگی: مبارکه
تشکرها : 24
تشکر شده : 19
پاسخ : 3 RE مسابقه خاطره نویسی راهیان نور دانش آموزی
چه كنم ديگه؟ منم دلم خوشه به اين يه مشت خاك. چه‌قدر خوب شد اين خاك‌ها رو آوردم. خاك نيست تربته. اون روز كه منم مي‌خواستم مثل بقيه‌ي بچه‌ها يه مشت خاك تبركي از شلمچه بردارم نزديك بود شيطون گولم بزنه و از ترس اين‌كه كلاسم پايين بياد، دستام رو خاكي نكنم... من از شلمچه چيزي نمي‌دونستم... من كه خيلي چيزي يادم نمي‌آمد، اما داداشم مي‌گه وقتي جنگ شروع شد، بابا همه‌ي ما رو فرستاد آمريكا بعدش هم خودش اومد اون‌جا...

وقتي رفتيم شلمچه خيلي از بچه‌ها از حال و هوش رفتن... زيارت عاشورا خوانديم و بعد همه‌ي بچه‌ها از خاك اون‌جا تبركي برداشتن. منم مي‌خواستم بردارم ولي يه دفعه گفتم بابام و دوستام مسخره‌ام مي‌كنند؟ ولي وقتي ياد اون‌جايي افتادم كه مي‌گفتن فقط چهارصد شهيد رو يه جا از زمينش بيرون آوردن، دلم آتش گرفت و خودم رو سرزنش كردم. افتادم رو خاك‌ها، يه پلاستيك كه توش خوراكي بود از ته كيفم بيرون آوردم. خوراكي‌هايش را ريختم بيرون. دو سه تا مشت برداشتم و ريختم توي پلاستيك. بعد هم كه از جنوب برگشتم فكر اون‌جا دست از سرم برنمي‌داشت. پيش خودم مي‌گفتم: «ما كجا و جبهه كجا؟» اگر خدا قبول كند حالا ديگه عوض شدم. حالا وقتي كه دلم مي‌گيره و مي‌خوام به خاطر گذشته‌ها استغفار كنم. مي‌روم توي اتاقم و چفيه‌اي كه قبلاً به جاي روسري‌ام استفاده مي‌كردم و موهايم از زيرش بيرون مي‌ريخت رو باز مي‌كنم و تربت شلمچه رو مي‌ريزم روش، زيارت عاشورا مي‌خوانم و از خدا مي‌خواهم مرا ببخشد و پيش شهدا روسفيدم كند.

هروقت مي‌روم تا با تربت شلمچه و چفيه‌ام خلوت كنم، مادر مي‌پرسد كجا مي‌روي؟ منم مي‌گم مي‌رم درس بخوانم. به خدا دروغ نمي‌گم... من مي‌روم توي كلاس چفيه و از معلم شلمچه درس مي‌گيرم... كم‌كم دارم بچه‌هاي كلاس رو عادت مي‌دم كه ديگه منو پريوش صدا نكنن. به بچه‌ها گفتم به من بگن زينب...

پنجشنبه 08 بهمن 1394 - 09:03
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :