close
تبلیغات در اینترنت
زندگی نامه الف--ج
آخرين ارسال هاي انجمن
انجمن
نوشته شده توسط : kamkidaghmiyab


         شهداي ترورشهرستان مرندروستاي مياب

بسم ربّ الشّهداء والصّديقين

زندگينامه سردار شهيدحسين استادي مياب  ازشهداي ترور

شهيدحسين استادي  مياب فرزندمحمدابراهيم در اول مهرماه ۱۳۴۸در روستاي مياب ازتوابع شهرستان مرنداستان آذربايجانشرقي درخانواده اي متوسط چشم به جهان گشودكه پد ومادرش مذهب شيعه دوازده امامي ومتدين بودندكه هزينه ي زندگي خويش را ازراه انجام  كار كشاورزي ودامداري تامين مي كردند حسين در دوران كودكي فردي جسور،بي باك،وباشهامت بودكه اين جسارت وشهامت حسين زبان زد همگان بودوتا آخرين لحظات زندگي شهيد همراه وي بود. حسن حامي مستضعفين بود ودرمسائل اجتماعي روستا دخالت داشت بطوري كه درچندمورد بخاطر گران كردن كرايه  خودسرانه ماشينها واردعمل شدند وعوامل را به ميزمحاكمه كشاند.حسين درسال ۱۳۵۵درسن هفت سالگي پابه مدرسه مي گذارد وتحصيلات دوران ابتدايي رادر دبستان دولتي عنصري مياب(شهيديوسفي فعلي)ادامه مي دهد وبه علت مشكلات زندگي  سال آخر دبستان را به صورت داوطلب آزادامتحان مي دهد وقبول ميشودشهيد باشروع قيام عليه رژيم طاغوت  ايشان نيز درتظاهرات انقلابي شركت نموده تا اينكه انقلاب پيروزميشودحسين علاقه بسياربه اماموانقلاب داشت وهميشه در ايام الله دهه فجر خودش ازمرندپوستروعكسهاي انقلابي تهيه كرده ودرمراسم دهه ي فجر شركت مي كرد . حسين درسال ۱۳۶۴ دوره آموزش اعزام به جبهه بسيجي را به مدت يك ماه سپري نمود وبعد ازآن درسال ۱۳۶۵براي ياري رساندن به رزمندگان اسلام علزم جبهه ها گرديدازخصايص بارز ونمونه ي حسين اين بودكه نسبت به ضد انقلابيون خيلي حساس بود وهميشه ميگفت بايد ريشه اين بي غرت ها ووطن فروشها را خشكاند.شهيداستادي بصورت بسيجي درمنطقه ي شلمچه حضوري فعال داشت وبعدازآن به عضويت پاسدار افتخاري سپاه در آمدوبا اين افتخاردرمناطق عملياتي خرمشهر-جزيره مجنون – سردشت- بانه – وباختران درعملياتهاي گوناگون شركت نمود.شهيداستادي نسبت به پدر ومادرخويش بسيارمهربان بود وبه آنها احترام زيادي قائل بودهيچ وقت راضي نشدكه پدر ومادرش ازوي رنجيده خاطر شوند.

شهيداستادي دردي ماه سال۱۳۶۵درعمليات كربلاي چهارحضورداشته وبعدازآن درهمان ماه درعمليات كربلاي پنج درمنطقه شلمچه به عنوان مسئول آتشبار دوشيكا جوانمردانه جنگيد ومجروح گرديد وتنها بعدازچندروزاستراحت به جبهه برگشت درسال ۱۳۶۶ درمنطقه عملياتي ابوالفتح عراق درعمليات نصرهفت شركت نموده وبازمجروح گرديدولي اينبا حتي جهت مداوابه عقب برنگشت وتنهابه پانسمان سرپايي در اوژانش صحرائي كفايت نموده وبارديگر به كمك رزمندگان اسلام شتافت شهيداستادي بعدازآن درمنطقه ماووت عراق درعمليات بيت المقدس دو (۲)  باعلاقه بسيارشركت نموده وپيروزمندانه با انجام عمليات به مرخصي آمد وبعد ازآن ايشان درعمليات بيت المقدس سه(۳)نيزشركت فعالانه نمود.شهيداستادي درهمه ي اين عملياتها درگردان شهيدچمران تيپ ذوالفقار لشكر۳۱عاشورابودند وفرماندهان وقت ايشان از اوبه عنوان بازوي قوي گردان خويش يادمي كردند.شهيداستادي باپايان يافتن جنگ تحميلي جهت انجام خدمت مقدس سربازي درارتش جمهوري اسلامي ايران ازسپاه استعفادادند وبعدازآن به خدمت زيرپرچم جمهوري اسلامي اعزام وبعداز اتمام خدمت سربازي ازسپاه پاسداران اعاده  به خدمت شدند.ايشان درتاريخ ۷/۱/۶۸ اقدام به تشكيل زندگي نموده وازدواج كردندوحاصل اين ازدواج يك پسربنام هادي استادي مياب مي باشد.شهيداستادي درطول خدمت خويش  صادقانه فعاليت نموده وهميشه تابع  لبيك گويي فرمانهاي فرماندهي كل قوا بودند وروحيه ي بالاي فداكاري وايثارگري ايشان را هميشه به مناطق عملياتي مي كشاند.شهيدحسين استادي درارديبهشت ماه ۱۳۷۲همراه باتيپ هميشه پيروز امام زمان(عج)لشكر۳۱عاشورابه منطقه ي بانه اعزام شدندودر آنجابه عنوان جانشيني گروهان پياده مشغول بودند.درطول حضور حسين درآن منطقه ماموريت خود گروههاي ضدانقلاب  خواب راحتي   نداشتند تا اينكه درشب بيست ويكم فروردين سال۱۳۷۳  به هنگام ماموريت در اطراف محدوده حفاظتي خوددر كمين دشمن گرفتار شدهوبامقاومت سرسختانه خودوبه هلاكت رساندن تعدادهشت نفرازگروهك ازخدا بيخبر شربت شهادت را همراه باهمرزمش نوش جان نموده وجان به جان آفرين تسليم مينمايد لازم به توضيح است آقاي اكبرجعفرپورمياب ازهمرزمان ايشان درمناطق جنگي ميباشدكه درحال حاضردرتهران ساكن مي باشند وبرادرگرامي ايشان احمداستادي مياب نيز درزمان جنگ پاسداربودند وبه درجه جانبازي نائل آمده اندودرتهران مشغل بكارميباشند.روحش شاد وراهش پررهروباد      منبع:گلهاي آسماني آلبوم آثارفرهنگي شهداوايثارگران آذربايجانشرقي

به نقل از مادر شهيد: گل بهار نجف زاده

  شهيدحسين استادي مياب

منبع : سايت بنيادشهيد





:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه الف--ج , وصیت نامه چ--ر , موضاعات متفرقه , نامه های شهدا , شهدا-عملیات , عملیات مرصاد , عملیات کربلا5 ,
:: برچسب‌ها: شهیدحسین استادی میاب , وصیت نامه , زندگی نامه شهدا ,
:: بازديد از اين مطلب : 395
|
امتياز مطلب : 4
|
تعداد امتيازدهندگان : 1
|
مجموع امتياز : 4
تاريخ انتشار : شنبه 18 ارديبهشت 1395 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

نام: محمد

شهرت:بیات

نام پدر:-

تاريخ تولد: 1342

محل تولد: بداغ‌آباد

تاريخ شهادت: 28/8/1360

محل شهادت:--

محل دفن:گلستان شهدای زرین‌شهر

 

آينهسوز و ساز خود را نشكست                        عهددل سرفراز خود را نشكست

تيراز پي تير  از هوا مي‌باريد                       مي‌ديد،ولي نماز خود را نشكست

ن.بهرامی

خاطره شهادت اينشهيد، ظهر روز عاشورای کربلا را در يادها زنده مي‌كند. حضرت اباعبدالله­ الحسين(ع)و ياران با‌وفايش در ظهر عاشورا ايستادندتا زيبا‌ترين نماز را به درگه حق اقامه كنند. شهید محمد بیات و همرزمانش هم همانحرکت سالار شهیدان را در جبهه و در مقابل دشمن در حالی که در زیر باران گلولهبودند، انجام دادند.  

آري قصه شهادتمحمد بيات نيز ماجرایي شنيدني‌است كه نماز ظهر عاشورا را به نماز ظهر جبهه‌هاي حقعليه باطل پيوند مي‌زند.

محمد بيات در سال1342 در محله بداغ­آباد در خانواده‌اي محروم و مذهبي ديده به جهان گشود. در همانمحل دوران كودكي و تحصيلات ابتدایي را به پايان رسانيد و براي ادامه تحصيلات راهيمحله وينيچه شد. او هر روز پیاده مسیر بداغ‌آباد تا وینچه را برای خواندن درس طیمی­کرد تا توانست دوران راهنمایی را به پایان برساند. او مصمم بود ادامه تحصيلبدهد و چون به رشته فني بسيار علاقه‌مند بود، در امتحانات ورودی هنرستان شرکت کردو با قبولی در امتحانات، توانست برای ادامه تحصیلاتش به زرین‌شهر برود و پس از طيدوره هنرستان، موفق به گرفتن مدرك ديپلم فني شود. او از همان كودكي به انجام فرايضدینی علاقه داشت و به‌خصوص به فراگيري كتاب خدا، قرآن مجيد عشق مي‌ورزيد. همين امرباعث شد درجواني معلم قرآن بشود.

 شهيد محمد بيات تدریس قرآن را از بچه‌هاي فاميلو محل شروع كرد. او نه تنها به آنها خواندن قرآن را مي‌آموخت، بلكه آنها را بهخواندن نماز و به‌جا‌آوردن فرايض ديني و همچنين خواندن دروس مدرسه نيز تشويق مي‌كرد.

  او در بسيج نيز ثبت نام كرده بود و تا پاسي ازشب در كتابخانه مسجد محل فعاليت مي‌كرد. در مسجد محل نيز كلاس قرآن تشكيل داده بودو به علاقه‌مندان، قرآن آموزش مي‌داد. شهيد محمد بيات از همان اول انقلاب خطوطانحرافي را مي‌شناخت و خادمان به انقلاب را از خائنان تشخيص مي‌داد. به دليل همينشناخت سياسي به رهبر كبير انقلاب حضرت امام خميني(ره)و شهيد رجایي و شهيد با‌هنر عشق مي‌ورزيد.

او هميشه در نظرهاو صحبت‌هايش مخالفت خود را با بني‌صدر اعلام مي‌كرد.

حالا زمانانتخاب بود. محمد بايد انتخاب مي‌كرد: ادامه تحصيل دهد يا براي دفاع از حريم ميهناسلامي راهي جبهه‌هاي حق عليه باطل شود. او راه دوم را انتخاب كرد. هرچند پدرش بهاو توصيه مي‌كرد كه درسش را ادامه بدهد و بعد از پايان تحصيلات به جبهه برود، ولياو در جواب پدرش مي‌گفت: براي درس‌خواندن وقت هست، ولي براي دفاع از ميهن اسلاميوقت بسيار تنگ است و نبايد به دشمن امان داد؛ فعلاً انقلاب اسلامی به فداكاريجوانان اين مرز و بوم نیاز دارد و ما بايد امر امام را در عزيمت به جبهه اطاعتكنيم.

سرانجام آرزويمحمد برآورده شد و در مهر 1360 يعني يك‌سال پس از شروع جنگ، به جبهه حق عليه باطلاعزام شد.

او مدتي كه در جبههبود، مردانه كمر به رزم با دشمن بست و در اين عرصه از هيچ فداكاري و رويارویي بادشمن دريغ نکرد. نامه‌هايی كه هر از گاهي از جبهه به خانواده مي‌نوشت، سرشار ازنصايح مذهبي و انساني بود. او در جبهه نيز هنگام اوقات شرعي بانگ الله‌اكبر سر مي‌دادو همه را به نماز جماعت فرا مي‌خواند. در نامه‌هايی كه براي خانواده مي‌فرستاد،خطاب به پدرش نوشته بود: خون ما كه از خون علي‌اكبر امام حسين(ع)رنگين‌تر نيست! ما حتي يك تار موي آنبزرگوار نمي‌شويم پس ما نيز آماده‌ايم تا جان خود را فداي دين خدا و ميهن اسلاميبكنيم، و شما از اين موضوع ناراحت نباشيد كه ما شهيد بشويم. شهيد محمد بيات آخريناذان خود را با بانگ بلند سر داد؛ اذاني به سرخي افق اذاني كه طنين آن تا عرش خدابالا رفت و صداي الله‌اكبر آن را فرشته‌هاي آسمان شنيدند و شايد در يك هم‌صدایيموزون فرشتگان نيز تكراركردند اذان مكبر عشق را.

آري اذان محمدكه به رسالت رسول خدا حضرت محمد مصطفي(ص)شهادت داد، ناگهان سوت خمپاره‌ایي فضايجبهه را شكافت و تركش آن گلوي مؤذّنِ عشق را نشانه گرفت و اذان محمد سرخ‌ترين اذانشد و لحظاتي بعد محمد در خون خود غلطيد و روحش به دنبال صداي آسماني‌اش به آسمانپرواز كرد.

آري محمد در ظهر28/8/60 نداي حق را لبيك گفت و رفت تا اذان ناتمامش را در صف فرشتگان خدا بخواند.بدن پاك اين مؤذن شهيد، بر دستان پاك مردم اين ديار در 30/8/60 تشييع و درگلستانشهدای زرین‌شهر به خاك سپرده شد.



:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه الف--ج , شهدای دیزیچه , شهدای دیزیچه ,
:: برچسب‌ها: شهدای اصفهان , شهدای مبارکه , شهدای دیزیچه , وصایا , زندگی نامه , خاطرات ,
:: بازديد از اين مطلب : 629
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 2
|
مجموع امتياز : 9
تاريخ انتشار : پنجشنبه 08 بهمن 1394 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

نام: ابراهیم

 شهرت: بهرامی

 نام پدر: حسين

 تاريخ تولد: 1335

 محل تولد: ديزيچه

 تاريخشهادت: 3/1/1363 

 محل شهادت: تنگه رقابيه 

محل دفن: گلستان شهداي شهرديزيچه


ای عــــــرش ســــــلام کنشهید آوردند                 ای فرش قیامکن شهید آوردند

ای چشم ستارههرچه در گردون هست                زین حادثهوام کن، شهید آوردند

                                 گلشن کردستانی

شهر ديزيچه، یکی از شهرهای استان اصفهاناست كه در دوران انقلاب و ایام هشت سال دفاع مقدس، نزدیک به 110 شهيد و شمار زیادیجانباز و آزاده تقديم انقلاب و ميهن اسلامي كرده است. يكي از اين شهدای گلگون‌کفنكه در گلستان شهداي اين شهر در كنار مقبره شاه سليمان (ع) آرميده، شهيد .......



:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه الف--ج , آشنایی باشهدا وصیت نامه , وصیت نامه الف--ج , شهدای دیزیچه , شهدای دیزیچه ,
:: برچسب‌ها: شهدای شهر دیزیچه , شهدای دیزیچه , شهیدبهرامی , شهدای شهرستان مبارکه , وصایا , زندگی نامه , شهدای اصفهان ,
:: بازديد از اين مطلب : 737
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 7
|
مجموع امتياز : 16
تاريخ انتشار : پنجشنبه 26 شهريور 1394 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

نام: شعبان

شهرت: جمشیدی‌راد

نام پدر: رحمت‌اله

تاریخ تولد:1344

محل تولد:‌ دیزیچه محله قلعه ميرزمان

محل‌شهادت: شلمچه

نامعمليات: كربلاي 5

محل دفن: گلستان شهداي وينيچه

تاريخ شهادت:10/12/65 

صحبت از دریا وموج عاشقی است                    صحبت ازرفتن به اوج عاشقی است

روحاني شهيد ،شعبان جمشيدي‌راد در سال 1344 در خانواده‌اي متديّن و زحمتكش ، در محله قلعهميرزمان يكي از محله‌هاي شهرديزيچه ديده به جهان گشود. او دوران دبستان و راهنماییرا در اين محل پشت سر گذاشت و با همان صفاي دروني در سن هفده سالگي (1360) براي تحصيل امور ديني قدم به حوزه علميه گذاشتو به فراگيري معارف الهي پرداخت. او كه يكي از پيروان راستين مكتب حيات‌بخش دينمبین اسلام بود، براي دفاع از حريم اين آیين مقدس ، بارها و بارها به جبهه‌هاي حقعليه باطل عزيمت كرد تا آنچه را........

به ادامه مطلب رجوع فرمایید....




:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه الف--ج , وصیت نامه الف--ج , شهدای دیزیچه , عملیات کربلا5 ,
:: برچسب‌ها: شهدای دیزیچه , شهدای دیزیچه مبارکه , شهدای دیزیچه اصفهان , شهدای اصفهان , شهدای روحانی , زندگی نامه , وصیت نامه ,
:: بازديد از اين مطلب : 551
|
امتياز مطلب : 4
|
تعداد امتيازدهندگان : 4
|
مجموع امتياز : 4
تاريخ انتشار : چهارشنبه 20 اسفند 1393 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

فرامرز بهمني در سال 1342 در شهر زاهدان در خانواده اي متوسط چشمبه جهان گشود. دوران دبستان و راهنمايي را در زادگاهش پشت سر گذاشت و در دوره ي دبيرستانبه جبهه اعزام گرديد، و دو بار مجروح شد.

در رشته ي فيلم سازي تحصيل را ادامه داد. وي اوقات فراغت خود رابه تربيت جوانان شهر زاهدان و فعاليت در بسيج مي گذراند و همواره به تشکيل کلاس هايفرهنگي مبادرت مي ورزيد.

فرامرز مدتي در اداره ي کل بازرگاني استان به کار اشتغال داشت. تاآن که سرانجام حدود يک سال پس از شهادت برادر بزرگوارش، فرزاد، در عمليات والفجر دهدر منطقه ي خرمال بر اثر برخورد با مين در سن بيست و چهار سالگي در سال 1366 به شهادترسيد.

وصيت نامه :

ياران به سوي شما مي آيم. به آن دياري که در آن مردن بي معناست،آن جايي که مردانشان تکبير گويان به سوي قله ي بلند يگانگي پرواز مي کنند. آن جا کهعشق با فنا شدن معني مي شود.



:: موضوعات مرتبط: خاطرات , زندگی نامه الف--ج , وصیت نامه الف--ج ,
:: برچسب‌ها: شهدای زاهدان , وصیت نامه , خاطرات , زندگی نامه ,
:: بازديد از اين مطلب : 549
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 9
تاريخ انتشار : چهارشنبه 05 آذر 1393 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

مرتضي بسحاق مرتضي بسحاق فرزند محمد در مردادماه سال 1344 در خرمشهر ديده به جهان گشود. دوران کودکي را در آغوش گرم و پر مهر خانواده اش سپري کرد. با آغاز هفتمين پائيز زندگي به مدرسه رفت و تحصيلات خود را تا مقطع راهنمايي ادامه داد.

وي با شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران و تصرف خرمشهر توسط سربازان رژيم بعث مجبور به ترک زادگاه خويش گرديد. مرتضي به علت مشکلات مالي خانواده به ناچار مدرسه را رها کرد و در ستاد پشتيباني، خودروهايي که از جبهه به عقب برمي گرداندند را تعمير مي کرد.

پس از چندي از طريق سپاه پاسداران به جبهه هاي حق عليه باطل رفت و بعد از گذشت چندين ماه سرانجام پاسدار دلاور اسلام در روز بيست و نهم اسفندماه سال 66 در سن 22 سالگي در عمليات والفجر10 در منطقه حلبچه بر اثر بمباران شيميايي به درجه رفيع شهادت نائل گرديد. پيکر پاکش در گلزار شهداي رهنان به خاک سپرده شد.

خاطرات :

آخرين ديدار

براي آخرين بار که به خانه بازگشت، حال عجبيب داشت گوئي آخرين ديدار است کنارش نشستم و زير لب زمزمه کرد:«يا مولا دلم تنگ اومده شيشه عمرم اي خدا سر اومده» بغض تلخي در گلويم شکست نمي خواستم باور کنم، او در جمع ما نخواهد بود يادم هست بارها مرا سفارش نمود تا به پدر و مادر احترام بگذارم، کنار در ايستاد و دستي به شانه برادرش زد و گفت:«برادرم، خدمت سربازي يک وظيفه است حتما به خدمت برو و در کارها به خدا توکل کن».و به راه افتاد اشک بر روي گونه ام مي ريخت، اما صبورانه تحمل کردم چون او مي خواست صبور باشم.

راوي:برادر شهيد



:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه الف--ج , وصیت نامه الف--ج , عملیات والفجر10 , شهدای رهنان ,
:: برچسب‌ها: شهدای رهنان , شهدای اصفهان , اصفهان , رهروان شهدا ,
:: بازديد از اين مطلب : 483
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 9
تاريخ انتشار : دوشنبه 03 آذر 1393 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

شهید عبدالرحیم بابا صفری

عبدالرحيم در شهريور ماه سال 1348 در منطقه رهنان شهرستان اصفهان متولد شد.سالهاي پر نشاط کودکي را در دامان پر مهر مادري پرهيزگار و مؤمن و زير سايه لطف پدري مهربان گذراند.تحصيلات خود را از هفت سالگي آغاز نمود و تا دوره راهنمايي ادامه داد و بعد از آن براي تأمين معاش خانواده وارد بازار کار شد.پس از پيروزي شکوهمند انقلاب اسلامي عبدالرحيم به جمع ياران پر شور و وفادار انقلاب در بسيج پيوست.و با عشق و علاقه زيادي در پايگاه بسيج مسجد محل مشغول به فعاليت شد با شروع جنگ تحميلي اشتياق دفاع از مرزهاي ميهن اسلامي و جنگ در برابر رژيم بعث هر لحظه بيشتر در دل عبدالرحيم نوجوان جاي گرفت. او که در کنار تحصيل علم به خودسازي و جهاد اکبر مشغول بود، سرانجام جواز حضور در کنار ابرمردان تاريخ ايران را گرفت و روز اول مهرماه سال 1365 راهي ميادين خون و مبارزه شد و پس از حضوري فعال در عمليات هاي کربلاي 4و5و10 روز بيست و پنجم اسفندماه سال 1366 در عمليات والفجر10 در منطقه حلبچه در حاليکه تنها 18 سال داشت دعوت حق را لبيک گفت و به سوي عرش اعلي پر گشود مزار مطهرش در گلزار شهداي رهنان واقع است.

وصيت نامه :

....گرچه مي دانم که خانواده ام در شهادت من صبر خواهند کرد با اين حال ازايشان مي خواهم در صورت شهادت من خانواده حضرت امام حسين (ع) و زينب (س) را الگوي خويش قرار داده و صبور باشند....».

خاطرات :

صورت خندان

ظهر بود و عطر خوش صوت مؤذن همه جا پيچيده بود، صداي زنگ زدن عبدالرحيم را مي شناختم رفتم در را برايش باز کردم با خوشرويي جواب سلامم را داد و بي معطلي براي وضو گرفتن کنار حوض خانه مان نشست با خنده گفتم:« عبدالرحيم جان صبر کن خستگي ات را بگير بعدا نماز مي خواني». اما عبدالرحيم با صورتي که در آن ايمان موج مي زد به من نگاه کرد:«خواهرم نماز اول وقت از هر چيزي واجب تر است» در جبهه هم همينطور بود ،ايمان و اخلاصش زبانزد همه شده بود و به خصوص اينکه اواخر به عنوان اذان گوي گردان هم انتخاب شده بود.

عبدالرحيم هيچ وقت بدخلق و اخمو نبود.صوتي خوش به همراه صورتي زيبا و معصوم که هيچگاه لبخند از لبانش دور نمي شد. فقط يکبار او را ناراحت ديدم آن هم در مجلس هنگام شهادت دايي عزيزم که تقريبا همسن و سال عبدالرحيم بود و هميشه در کنار هم بودند ،يادم هست که آخرين باري که به ديدن ما آمده بود و همگي خوشحال بوديم جمله اي گفت که بعدها معني اش را فهميدم ،گويي نمي خواست بزم شادي را به هم بزند، او آرام به من گفت:«خوب شادي کنيد که گريه ها بعد از اين است».

راوي:خواهر شهيد



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه الف--ج , وصیت نامه الف--ج , عملیات کربلا4 , عملیات کربلا5 , عملیات والفجر10 , شهدای رهنان ,
:: برچسب‌ها: شهدای اصفهان , منطقه رهنان اصفهان , وصیت نامه ,
:: بازديد از اين مطلب : 513
|
امتياز مطلب : 4
|
تعداد امتيازدهندگان : 4
|
مجموع امتياز : 9
تاريخ انتشار : شنبه 01 آذر 1393 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

ابوالحسن در سال 1340 درروستاي زيباي «عالي بلاغ» از توابع شهرستان سنقر استان کرمانشاه متولد شد. کودکي را در دامان پر مهر خانواده اي مذهبي گذراند و با معارف الهي اسلام آشنا گرديد. 7 ساله بود که راهي دبستان کوچک روستا شد تا الفباي زندگي را بياموزد و بعد از اتمام تحصيلات ابتدايي براي ادامه تحصيل راهي شهرستان سنقر شد در همين دوران بود که با مبارزات روحانيت آشنا شد و زمزمه انقلاب اسلامي را به گوش جان شنيد و مشتاقانه به صف مبارزان راه حق پيوست در راهپيمايي ها حضوري فعال داشت و با تمام وجود در انتقال پيام انقلاب به مردم تلاش مي کرد او که در راهپيمايي با شکوه 17 شهريور تهران حضور داشت و به خاک و خون کشيده شدن عده زيادي از هموطنان را با چشم خود ديد کينه اي عميق از رژيم سفاک پهلوي بر دل گرفت و با شدت بيشتري به مبارزه پرداخت بعد از پيروزي انقلاب شکوهمند اسلامي به همراه گروهي از جوانان انقلابي به فرماندهي شهيد محمد منتظري عازم جنوب لبنان شد اما با تجاوز رژيم بعثي به خاک ميهن اسلامي براي دفاع از ميهنش به سازماندهي بسيج و اعزام جوانان غيور شهر سنقر پرداخت چند ماه بعد در اواخر سال 1359 به جمع سبزپوشان سپاهي پيوست و با توجه ب

ه توان بالا و روحيه و استعداد عالي که داشت مسئوليت هاي متعددي را بر عهده گرفت و در بيش از 10 عمليات موفقيت آميز چريکي منطقه کردستان شرکت کرد جبهه هاي نبرد شاهدي حماسه ها و دلاوري هاي اين شير بيشه حق در عمليات هاي نصر7، کربلاي 5 و والفجر 10 بود.

سرانجام روح عاشق اين پرستوي مهاجر قفس تن را تاب نياورد و روز بيست و پنجم اسفندماه سال 1366 در حاليکه معاونت گردان تبوک از تيپ نبي اکرم (ص) را بر عهده داشت در سن 26 سالگي و در حين عمليات والفجر10 در خاک حلبچه دعوت حق را لبيک گفت و به سوي آن وسعت بيکرانه پر گشود.

وصيت نامه :

خدايا دوست دارم که با بدني تکه تکه و سوخته و پودر شده در گوشه بيابان و دور از هياهو و جنجال به ديدار تو آيم.



:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه الف--ج , وصیت نامه الف--ج , عملیات کربلا5 , عملیات والفجر10 ,
:: برچسب‌ها: شهدای ایران , شهدای دفاع مقدس , شهدای کرمانشاه , شهدای سنقر ,
:: بازديد از اين مطلب : 454
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 14
تاريخ انتشار : جمعه 30 آبان 1393 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

سردار شهيد سيدهادي اخلاقي در سال 1343 در شهرستان جهرم ديده به جهان گشود. دوران كودكي را تحت تعاليم و توجهات پدر و مادر، به فراگيري قرآن و نماز گذراند و در هفتمين بهار زندگي درمدرسه ابتدايي آيت الله طالقاني مشغول به تحصيل گرديد.وي بعد از گذراندن دوره راهنمايي، دوره متوسطه را نيز با موفقيت به پايان رساند و در مهرماه 1366 با قبولي در دانشگاه شيراز، رشته علوم تربيتي را جهت ادامه تحصيل در مقاطع عالي برگزيد.

شهيد اخلاقي با شروع جنگ تحميلي پا در مكتب خونين عشق گذاشت و درس شهادت و از خود گذشتگي را در دانشگاه اخلاص و ايثار فرا گرفت و با تقديم خون سرخ خويش، كارنامه افتخارات چندين و چند ساله خود را دريافت داشت.

عمليات هاي فتح المبين، رمضان، نصر 4، كربلاي 4، 5 و 10، والفجر مقدماتي، والفجر 8 و 10 خاطره رشادت هاي او و صدها عاشق دلسوخته اي است كه جبهه هاي غرب و جنوب را تجلي گاه دلاورمرديهاي خود ساختند.

شهيد اخلاقي كه از زمان آغاز جنگ به عنوان يك بسيجي ساده پا به عرصه هاي جهاد و مبارزه گذاشته بود با شايستگي هايي كه از خود بروز داد با عنوان فرمانده گروهان، وظيفه پاسداري از اسلام و ميهن اسلامي را عهده دار گرديد. منطقه هاي عملياتي دهلران، كوشك، ايلام و بسياري از مناطق جنوب و غرب عرصه دلاورمرديهاي اوست. وي بارها در جريان عمليات هاي مختلف مجروح گرديد از جمله در عمليات كربلاي 5 از ناحيه پا دچار آسيب ديدگي شديد شد. سردار شهيد اخلاقي سرانجام در عمليات والفجر 10 در حالي كه فرماندهي گروهان علي بن ابيطالب(ع) از گردان ابوذر را به عهده داشت.آخرين زخم نياز را بر جان پذيرفت و به درجه رفيع شهادت نائل آمد.

جبهه خرمال و حلبچه بعد از بمباران رژيم بعثي در بيست و پنجم اسفندماه 1366 پيكر مطهر و خونين او را گرم در آغوش گرفت و بدين سان خانواده اخلاقي دومين فرزند شقايق پيشه خود را تقديم اسلام و انقلاب نمود.

وصيت نامه :

"اي مادر مهربانم! سخن شهيدان راه خدا را به مردم برسان كه همانا سخن ما پيروي كردن از قرآن و خدا مي باشد،اي برادران عزيز! هوشيار باشيد و غير از اسلام و قرآن به چيز ديگر فكر نكنيد كه همه آنچه خير و صلاح انسان است در اين كتاب نهفته است."




:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه الف--ج , وصیت نامه الف--ج , عملیات کربلا4 , عملیات کربلا5 , عملیات والفجر8 , عملیات والفجر10 ,
:: برچسب‌ها: شهدای جهرم , شهدای ورزشکار , ورزشکاران , رهروان شهدا ,
:: بازديد از اين مطلب : 906
|
امتياز مطلب : 4
|
تعداد امتيازدهندگان : 4
|
مجموع امتياز : 9
تاريخ انتشار : پنجشنبه 29 آبان 1393 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

محل تولد: روستاي موسي آباد از توابع اسدآباد.

تاريخ و محل شهادت: 25/7/63 - جبهه ميمك - ايلام .

وصيت نامه :

سلام و درود بر پدران و مادراني كه فرزنداني پاك و شايسته تحويل جامعه اسلامي دادند.

پدرجان دلم مي خواهد موقعي كه به جنازه من مي رسي بگويي خدايا اين قرباني را از من بپذير و هيچوقت غم و اندوه به خود راه ندهي و قدم هايت را در راه به هدف رساندن انقلاب اسلامي استوارتربرداري و از مادرم مي خواهم كه او نيز رنج و زحمتي كه براي من كشيده حلال كند.

... تا هنگامي كه رهنمودهاي امام را گوش كنيد هيچ خطري نمي تواند انقلاب اسلامي را از پاي درآورد و از شما ملت ايران مي خواهم كه با وحدت هر چه بيشتر دست جنايتكاران شرق و غرب را از سر اين ملت اسلامي كوته كنيد و با روحانيت مبارز و در خط امام هميشه در تماس باشيد.

من راضي نيستم كه براي تشييع جنازه ام كساني شركت كنند كه ضد ولايت فقيه و اسلام و انقلاب اسلامي ايران هستند.




:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه الف--ج , وصیت نامه الف--ج , عملیات عاشورا ,
:: برچسب‌ها: شهدای اسد آباد , شهدای میمک , عملیات عاشورا ,
:: بازديد از اين مطلب : 392
|
امتياز مطلب : 2
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 6
تاريخ انتشار : جمعه 18 مهر 1393 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

نام شهيد:امين الله            نام خانوادگي:آقا علي باقريامین الله آقا علی باقری

نام پدر:ابوطالب

تاريخ تولد:5/6/1341           شماره شناسنامه:  158 

تاريخ شهادت:21/7/1361             محل شهادت:سومار

وضعيت تحصيل:ديپلم                         نوع عضويت:سپاهي

وضعيت تاهل:متاهل بدون فرزند



:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه الف--ج , آشنایی باشهدا وصیت نامه , وصیت نامه الف--ج ,
:: برچسب‌ها: شهدای بهار , شهرستان بهار , شهدای جنگ تحمیلی , دفاع مقدس ,
:: بازديد از اين مطلب : 370
|
امتياز مطلب : 4
|
تعداد امتيازدهندگان : 4
|
مجموع امتياز : 17
تاريخ انتشار : دوشنبه 07 مهر 1393 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

با تشکیلاتحادیه انجمن های اسلامی وعضو شدن انجمن های اسلامی علوی و روستاهای دیگر در اتحادیهانجمن های اسلامی منطقه اردهال علی اصغر کوچکترینعضو انجمن اسلامی روستای علوی بود علی اصغر همیشه جلوتر ازهمه در اردوهای دیدار باخانواده شهدا به اتوبوس سوار می شد . او جو ان فعالی درانجمناسلامی علوی بود ایشان در تشویق مردم روستای علوی به انجمن اسلامی بسیار تلاش میکرد خوب بیاد دارم پیشنهاد  دهنده تاسیس كتابخانه در آستانه مبارکه علی بن امام محمد باقر علیه السلام وروستای علوی ایشان بودند حتی روزی به این حقیر گفت: آقای اکبری را بفرست کاشان تا تابلویکتابخانه باقرالعلوم را درست کند دو سه سالیایشان در انجمن باجدیت تمام کارکرد ایشان در عملیات رمضان جانباز شدند و مجددا به جبههرفتند و شهید شدند سال بعد در ایام نورز برای اولین اردوی دیدار ازخانواده شهدا به مزار شریف اودر روستایعلوی رفتیم همه او را دوست داشتند و بامداحییکی ازبرادران روستای بهار اردهال ناله وشیون وزجه برای این عزیز درروستای علوی بلندشد . تازه متوجه شدیم این عزیز درمیان مردمش چقدر محبوب وعزیز بوده است . روحش شاد خاطرات وحرکات اوهمیشه درذهن ماست روحش شاد



:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات , آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه الف--ج ,
:: برچسب‌ها: شهدای علوی , شهدای روستای علوی , زندگی نامه , خاطرات ,
:: بازديد از اين مطلب : 486
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 5
تاريخ انتشار : سه شنبه 01 مهر 1393 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

انالله و انا الیه راجعونشهید علی اصغر تقی زاده علوی

سپاس و ستایش از خداوندی است که مارا آفریده و در راه خودش هدایت کرد.

اشهدان لااله الا الله و ان محمدا رسول الله و اشهد ان علی ولی الله

با درود و سلام به پیشگاه پر عظمت بقیه الله الاعظم ارواحنا فداه و با درود و سلام بر نایب بر حقش خمینی، این کوه استوار و این دریای خروشان، و آه از دل مظلومان و ستمدیدگان و با درود و سلام بر شهیدان انقلاب اسلامی خصوصا جنگ تحمیلی با درود و سلام بر معلولین و مجروحین جنگ و امید و آرزوی شفاعت و تندرستی را برای آنها مسئلت داریم. و با درود و سلام بر تمام رزمندگان که سرتاسر جبهه های نبرد را با خونفشانیها و دلاوریها خود به سرزمین لاله گون و میعادگاه عاشقان به خدا تبدیل نموده اند و با تزریق خون بر پیکر اجتماع روح دوباره دمیدند. درود و سلام ما به ملت شهید پرور ایران که از خود جان گذشتگی و ایثار هایی نشان دادند و ملت ایران ما را در مقابل ایزد منان و حضرت بقیه الله الاعظم شاد کرند.

دست از نماز جماعت و جمعه و دعای کمیل بر ندارید،مسجدها را خالی نکنید و رضا به رضایت الله داشته باشید و سلام نا قابل و بی چیز خود را از بیابانهای جنوب کشور و از سنگرهای خونین و معیادگاه شهداء به پدر و مادرم می رسانم و آرزوی صبر و موفقیت در زندگی برای ایشان خواهانم. الان که جبهه اسلام نیاز به افراد دارد باید برویم و اسلام را یاری کنیم و چه بکشیم و چه کشته شویم پیروزیم. مادرم اگر روزی این بدن بی ارزش و ناقابل من در راه خداوند هدف تیر و ترکشهای دشمن قرار گرفت، هیچ غم و اندوهی به خود راه مده. نمی گویم برای من گریه نکن و هرگاه خواستی گریه کنی بیاد و عشق برای امام حسین (ع) عزاداری کنید، چون امام حسین (ع) در زمین تفتیده و گرمای بیحد کربلا، این سرزمین بلا، کسی را نداشت که برای او گریه کند و تنها راه نجات دوستی و ولایت اهل بیت و عزاداری امام حسین (ع) است.

ای امت حزب الله ایران

ای قهرمانان در صحنه و ای پیکار گران نبرد، تا این اندازه اجازه به منافقین ندهید اینان انتقام شکست مفتضحانه خود را از مظلومان متعهد به اسلام می گیرند.

مردم، را بسیار دور است و توشه بسیار کم. آماده سفر باشید و مهاجرت کنید و با جان و مال در ره خدا جهاد کنید. این کار نزد خداوند اگر دانا باشید از هر تجارتی برای شماها بهتر است. آرزوی من در حق کسی که ظلم و یا به کسی بدی یا خطائی کرده ام دلم می خواهد از من بگذرد. از خداوند و رسولش پیروی کنید، سخنان گهربار امام را جامه عمل بپوشانید. باشد ای کسانیکه می شنوید و یا می خوانید در این وصیت نامه کوتاهی نکنید. به امید پیروزی اسلام علیه کفر جهانی.

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

علی اصغر تقی زاده علوی



:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه الف--ج ,
:: برچسب‌ها: شهدای روستای علوی ,
:: بازديد از اين مطلب : 543
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 5
تاريخ انتشار : سه شنبه 01 مهر 1393 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

نام: یونس
نام خانوادگی: بهرامی
تولد: 1344 – روستای ور سفلی
شهادت: 1360 – دارالخوئین
...................................................
شهيد يونس بهرامي در سال 1342 در خانواده‌اي متدين و زحمتكش به دنيا آمد. وي تحصيلات ابتدايي را در مدرسه ابن سينا و راهنمايي و دبيرستان را در مدرسه انديشه گذراند. در كودكي بيماري حصبه گرفته بود و پدر ايشان وي را به بيمارستان برده و به علت شدت علاقه‌اي كه به اين فرزند داشته‌اند كيف پولش را جلوي دكتر مي‌گذارد و مي‌گويد اين پول و اين بچه! هر چه پول مي‌خواهي بردار و اين بچه را خوب كن. دكتر مي‌گويد كيفت را بردار من دردش را شناختم.

يونس با اينكه سنش كم بود پدر و مادرش را به كارهاي خير دعوت مي‌كرد و محبت زيادي هم به آنها داشته است. در كار خانه كمك كار مادر و در امر كشاورزي كمك پدر مي‌كرده است. در سن 10 سالگي نماز و در 13 سالگي روزه را با وجود اينكه تابستان بوده شروع مي‌كند.
در زمان انقلاب جزء اولين كساني بوده كه مرگ بر شاه گفته و به اين سبب از مدرسه فرار مي‌كند و رئيس مدرسه از مدرسه ور عليا تا ور سفلي به دنبالش مي‌دود ولي موفق به گرفتنش نشده بود! و ايشان ديگر مدرسه نرفته و به پدر و مادرش گفته رئيس مدرسه‌مان ضدانقلاب است. و تحصيلات را در دوم دبيرستان رها مي‌كند.
در اوائل جنگ يونس براي ثبت‌نام جبهه مي‌رود و اسمش را به علت سن پائينش نمي‌نويسند، وقتي پدر و مادرش به او مي‌گويند به خاطر سن كم نمي‌گذارند بروي جبهه مي‌گويداسلام مهم‌تر و عزيزتر از جان من استو بايد بروم.
يونس پيشنهاد پدرش را كه مي‌خواست برايش زن بگيرد را نيز قبول نمي‌كند و مي‌گويد اسلام و كفر در حال جنگ و ستيزند و آنوقت من دنبال زن گرفتن باشم؟
يكبار همراه مادرش به تشييع جنازه يكي از شهداي ور عليا مي‌رود و پس از بازگشت مي‌گويد مادر ياد بگير! 
ديدي مادر شهيد وقتي فرزند شهيدش را ديد چه كرد؟ گفت خدايا اين قرباني را از ما قبول فرما. و وصيت مي‌كند كه اگر شهيد شد خانواده‌اش اين چنين كنند.

يونس بعد از دوماه تلاش زياد اسمش را براي اعزام مي‌نويسد و به جبهه مي‌رود. يكبار تركش به سرش اصابت مي‌كند و زخمي مي‌شود ولي باز در ميدان مبارزه حاضر مي‌شود.
در جبهه يك شب بيدار مي‌شود و براي همرزمش تعريف مي‌كند كه خواب سيدي را ديده كه شال سبزي يه گردنش انداخته و خبر شهادتش را به او داده است. غسل شهادتش را انجام مي‌دهد و وضو مي‌گيرد كه دو ركعت نماز بخواند، در راه تير به سر مباركش اصابت مي‌كند و به فيض شهادت نائل مي‌آيد.