آخرين ارسال هاي انجمن
انجمن
نوشته شده توسط : محسن

شب قبل از عمليات فتح المبين، عراق حمله كرد. من مجروحي را كول كردم تا او را


 به عقبه منتقل كنم. در مسير بازگشت در شيار، به يكي از عراقي ها برخوردم.


 اسلحه نداشتم. مانده بودم چه كنم كه فوري از بالاي كانال سنگي برداشتم و در مشت گرفتم.


 او که فكر مي كرد نارنجك دارم، دست هايش را بالا برد. او را به سنگر فرماندهي بردم. 


زماني كه سلاح و تجهيزاتش را در سنگر فرماندهي از او مي گرفتند، نگاهش متوجه دست


 من شد كه كلوخي در آن بود. به نشانة حسرت و تأسف آه عميقي كشيد.



:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات ,
:: برچسب‌ها: شهدا ,
:: بازديد از اين مطلب : 1046
|
امتياز مطلب : 3
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 15
تاريخ انتشار : یکشنبه 25 تیر 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با اين پست
ليست
مي توانيد ديدگاه خود را بنويسيد

کد امنیتی رفرش

پذیرش تبلیغات
ليست
       
خاطرات ودلنوشته ها
آشنایی با شهدا زندگی نامه
آشنایی باشهدا وصیت نامه
شهدای دیزیچه
موضاعات متفرقه
شهدای شهر طالخونچه
شهدا-عملیات
شهدای رهنان

شهدا را ياد كنيم حتي با يك صلوات

سلام مهمان گرامي؛
خوش آمديد ،لطفا برای حمایت اطلاعاتی ما
معرفي شهداي شهر ومحل خود در سايت عضو شويد
باتشکر مديريت سايت

عضويت در سايت