close
تبلیغات در اینترنت
شهدا - 2
آخرين ارسال هاي انجمن
انجمن
نوشته شده توسط : محسن

مهدي نوفرستي فرزند جواد در سال 1344 در بيرجند و در خانواده اي مذهبي به دنيا آمد. دوران کودکي و تحصيلاتش را در بيرجند گذراند.

قبل از پيروزي انقلاب اسلامي در راهپيمايي ها و نوشتن شعار روي ديوار و نصب پوستر و پاره کردن عکس شاه خائن نقش فعالي داشت. نمازش هيچگاه ترک نمي شد. علاقه ي زيادي به مسجد و هيأت هاي مذهبي و عزاداري داشت. در تمام مدت ماه محرم لباس سياه بر تن کرد. به امام حسين (ع) عشق مي ورزيد و هر وقت نام حضرتش برده مي شد بي اختيار اشک در چشمانش حلقه مي زد. به امام خميني (ره) خيلي علاقه داشت و مي گفت: چون امام دستور داده اند بايد....


به ادامه مطلب رجوع کنید...



:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه م--ی , آشنایی باشهدا وصیت نامه , وصیت نامه م--ی , عملیات عاشورا ,
:: برچسب‌ها: شهید مهدي نوفرستي , شهدای روستای نوفرس , وصیت نامه , زندگی نامه , شهدا , خاطرات , عملیات عاشورا ,
:: بازديد از اين مطلب : 652
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 30
تاريخ انتشار : شنبه 25 آذر 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

سردار شهید احمد سلیمانی

بهار سال 1336 در روستاي قنات ملك شهرستان بافت، گل وجود احمد به شكو فه نشست. تحصيلات ابتدايي را در محل تولد خود گذراند و به منظور ادامه تحصيل روانه شهر كرمان شد. كار و تحصيل در كنار هم از او فردي سخت كوش ساخت. شركت در جلساتي مذهبي مو جب آشنايي او با روحانيون مبارز كرمان شد. با فرا رسيدن بهارسال 1375 او يكي از برگزاركنندگان تظاهرات مردمي در كرمان بود. پس از پيروزي انقلاب اسلامي و آغاز جنگ تحميلي، احمد راهي جبهه هاي نبرد حق عليه باطل شد. از آنجا كه در سنگر علم و.....



به ادامه مطلب رجوع کنید.....



:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات , آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه ز--ظ , عملیات عاشورا ,
:: برچسب‌ها: سردار شهید احمد سلیمانی , شهدا , دفاع مقدس , ایران , میمک , شهدای میمک , سرداران شهید , عملیات عاشورا ,
:: بازديد از اين مطلب : 1187
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 15
تاريخ انتشار : پنجشنبه 23 آذر 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

شهید سید یوسف ژیان صیاد(هاشمی)

بسم الله الرحمن الرحيم ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون. کساني‌ را که در راه خدا کشته شدند، مرده مپنداريد؛ بلکه زنده‌‌اند و نزد پروردگارشان روزي مي‌خورند. آري هر که به اين جهان آيد، اهل فنا خواهد بود. خوشا به سعادت کساني که اين آيه شريفه درباره آنها مصداق پيدا کند. من، سيد يوسف ژيان صياد در حاليکه در صحت کامل به سر مي‌برم وصيت نامه خويش را به شرح ذيل مذکور مي‌دارم........



:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه ز--ظ , زندگی نامه م--ی , آشنایی باشهدا وصیت نامه , وصیت نامه ز--ظ , وصیت نامه م--ی , عملیات عاشورا ,
:: برچسب‌ها: شهید سيديوسف‌ ژيان صياد(هاشمي) , شهدای خراسان رضوی , شهادت , شهدا , وبسایت شهدا , شهدای طالخونچه , شهدای اصفهان , عملیات عاشورا ,
:: بازديد از اين مطلب : 581
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 30
تاريخ انتشار : چهارشنبه 22 آذر 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

سردار شهید قربانعلي عرب

عيد قربان سال 1336، در روستاي ماركده شهركرد، كودكي متولد شد كه خانواده اش به عشق مولاي متقيان و اهل بيت (ع) نام او را قربانعلي نهادند. 6 سال بعد پدر، دار فاني را وداع گفت و شرايط زندگي ، قربانعلي را از ادامه تحصيل بازداشت. او همراه خانواده به اصفهان هجرت نمود و به حرفه درب و پنجره سازي مشغول گشت. حس همدردي و بخشندگي باعث شد كه قربانعلي از همان نوجواني حاصل دسترنجش را با يتيمان و مستمندان تقسيم كند و خلق خوش و رفتار جذابش، اطرافيان را ...»....



به ادامه مطلب رجوع کنید....




:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات , آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه ع--ل , آشنایی باشهدا وصیت نامه , وصیت نامه ع--ل , فرماندهی کل قوا ,
:: برچسب‌ها: شهید قربانعلی عرب , دفاع مقدس , شهدا , شهادت , اصفهان , شهدای اصفهان , عملیات فرماندهی کل قوا ,
:: بازديد از اين مطلب : 1079
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 29
تاريخ انتشار : پنجشنبه 16 آذر 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن
هنوز دوست دارم روی خاکها بنشینم ..
و با یک کنسرو لوبیا دهان نفسم را ببندم 
می توان نان و پنیری خورد ..
اما خیلی ها تجربه نکرده اند ..
وقتی جیب جیب بیت المال باشد ..
دیگر می شود فضای سمینار را با هفت رنگ دسر فرهنگی کرد ..
بعد از تو درجه ها پر رو شدند ..
و از سر و کول خاکی رزمنده ها بالا رفتند .
و درجه ها با هم مسابقه گذاشتند ..
تلویزیون های رنگی ..
دکور های گردویی ..
مبل ها و مویایل ها ..
به جنگ خاطرات آمدند ..
و ما دچار غفلت شدیم ..
دچار کسوف .
خورشید قلب من گرفته است .
ماه من .
 سینه ام تنگی می کند ..
دلم را دریاب 
بعد از تو یاد گرفتیم یک دقیقه اضافه کار نکنیم ..
چون اضافه کار باید روی حساب باشد ..
و کارمند موفق آن است که قانونمند رفتار کند ..
تا لابد به جامعه مدنی راهش بدهند ..
البته ما با جامعه مدنی دعوا نداریم ..
نگرانی اینجاست که ارزش ها ماست مالیزه شود ..
چه با ماست وارداتی ، چه با ماست صادراتی !
اما چه باید کرد که این حرفها کهنه شده ..
و با فرهنگ امروز نمی خواند .
دوره دوره رفاه و امنیت است ..
به ما چه شهدا چه کردند ! 
حالا باید مدرک جور کنی تا دستت جایی بند شود ..
الان باید از آرامش و مدارا حرف زد ..
 و از آزادی ..
باید پز استقلال را داد ..
و پرسپولیس را کوبید ..
دیگر کسی انبارش را تا آخرین دانه تقسیم نمی کند ..
تا دو رکعت نماز شکر بخواند ..
البته همه به فکر بیت المال اند ..
اما تا زمانی که مالامال است .
امروز در روزنامه خواندم : 
حقوق 470000 تومانی برای نمایندگان!
یاد رجایی افتادم ..
که همیشه خود را بدهکار انقلاب می دانست ..
یاد تسویه حساب های انجام نشده شهدا افتادم ..
یاد ده هزار تومان "رحمت " که وصیت کرد به سپاه برگردانند ..
و یاد برادر مفقود الاثرم ..
که ششصد تومان خود را با اسیر عراقی نصف کرد ..
این ها همه چند درصد از آن 470000 تومان است ؟!
این روزها همه چیز را با دلار می سنجند ..
و کار بیهوده کرده ای ، اگر گریه کنی ..
چون هیچ اشکی در بازار بورس خریدار ندارد ..


:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , شعر , دل نوشته ,
:: برچسب‌ها: شهدا , شعر , دل نوشته ,
:: بازديد از اين مطلب : 679
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 10
تاريخ انتشار : چهارشنبه 15 آذر 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن


زندگينامه :

مهدي در يکي از روزهاي زيباي سال 1340 در جمع گرم و صميم خانواده اي متدين و مذهبي به دنيا آمد عشق به اسلام و کلمات نوراني خدا از همان کودکي در وجودش موج مي زد و همواره به همراه پدرش در مجالس و محافل مذهبي شرکت مي کرد تحصيلاتش را تا پايان دوره ابتدايي با موفقيت ادامه داد و پس از آن براي تأمين معاش خانواده به کمک پدر شتافت و در دکان ريخته گري مشغول کار شد و سه سال بعد از ترک تحصيل با شوق فراگيري دوباره به کلاسهاي درس بازگشت و دوره راهنمايي را به صورت شبانه به پايان رساند مهدي علاوه بر تزکيه روح به افزايش قواي جسمي نيز اهميت مي داد و در ورزش تيراندازي و کشتي مهارتهايي کسب نمود حتي موفق شد در رشته کشتي چند مدال بياورد اما او هرگز ورزش را هدف کسب مدال قرار نداد و هميشه مي گفت به خاطر بالا بردن نيروي جسماني و خدمت به اسلام کشتي را انتخاب کردم.

با شروع شعله هاي پر فروغ انقلاب مهدي نيز به نداي قلبي خود پاسخ داد و به صف مبارزان راه حق پيوست و در تظاهراتهاي خياباني حضوري فعال داشت پس از آغاز جنگ تحميلي براي کمک به رزمندگان اسلام از هيچ کوششي دريغ نکرد و تمام دارايي خود را که 150000 ريال بود عاشقانه براي آسيب ديدگان جنگ تقديم کرد پس از آن براي تقديم جان خود از طريق بسيج مستضعفين راهي جبهه هاي نور شد ،در جبهه چنان رشادتهات و ايثاري از خود نشان داد که دوستانش به او لقب پهلوان مهدي را داده بودند .حتي پس از مجروحيت در يکي از درگيري ها با دشمن حاضر بازگشت به عقب نبود و مي گفت تا زمانيکه وطنم را از لوث وجود کفار آزاد سازم هرگز به شهر خود بازنمي گرديم.

سرانجام روح بيقرار اين سردار جوان 20 ساله اسلام راه ملکوت را در پيش گرفت و در روز بيست و سوم خرداد سال 1360 در جبهه دارخوئين حين عمليات فرمانده کل قوا، عاشقانه به سوي دوست پرواز کرد.


وصيت نامه :

اللهم ارزقنا اشرف القتل في سبيلک و تنصر رسولک نشتر الحيوه الدنيا بالاخره و اختم علينا عاقبه به الشهاده

پروردگارا! روزي من گردان بهترين کشته شدن در راه خودت در حاليکه ياري کنم دين تو را و دين رسولت را و معامله مي کنم باقيمانده عمرم را با آخرت .خدايا !عمر مرا به شهادت ختم کن بر حسب وظيفه اي که در عهده خويش داشتم که در راه خدا و از اسلام دفاع کنم .

لازم دانستم که نکاتي در زندگي خويش را به عنوان وصيت نامه به عرض والدين و پيامي را به ملت شهيدپرور ايران برسانم.

من مهدي شيراني سرباز امام زمان (عج) با خداي خود عهد کرده ام که تا پاي جان از نايب او خميني بت شکن را ياري دهم. من آگاهانه قدم در راه گذاشته ام و هيچ ترس و وحشتي ندارم زيرا براي رضاي خدا اين راه را انتخاب کرده ام و هدفم دفاع از اسلام و نابودي کفر مي باشد و در قبال هر سختي و دشواري تا آخرين قطره خونم مي ايستم و از خداي متعال مي خواهم که در اين راه مرا کمک و ياري کند خدايا مرا لحظه اي به خود وامگذار و لحظه اي مرا تنها مگذار زيرا بدون تو اي ايزد يکتا نمي توانم يک قدم پيش روم پدرجان به مادرم بگوئيد براي رضاي خدا و خشنودي امام زمان (عج) بود که به اين راه رفتم از اينکه من شهيد مي شوم گريه نکنيد و شاد باشيد زيرا خداوند از ميان بندگان خود انتخاب مي کند و افتخار بزرگ شهادت را مي دهد. پدر، بزرگترين آرزويي که دارم اين است که برادرانم تا آنجا که مي توانند به تحصيلات خود ادامه دهند تا براي اسلام بتواند کاري بکنند و به مستضعفين جهان خدمت کنند.

پدر از ثروت دنيا مقداري پول دارم که خواهش مي کنم آن را خرج مراسم يادبود من کنيد.پيامي به ملت شهيدپرور ايران دارم ما براي انقلابمان شهيد زياد داديم و بايد بيشتر هم بدهيم تا اين انقلاب را زنده نگهداريم راه امام حسين (ع) را ادامه دهيد که پيروز هستيد.دست ياري از امام خميني (ره) نکشيد و همه پيرو خط رهبر باشيد که هستيد تا نابودي مستکبران و تا نابودي امپرياليسم آمريکا و دست نشانده آنان که اشغالگران قدس و صدام يزيد هستند درود به شهداي انقلاب اسلامي که تا آخرين قطره خون خود از اسلام دفاع کردند درود به ملت رزمنده و شهيدپرور ايران.

والسلام

مهدي شيراني


خاطره ای از شهید:

زندگي بي آلايش

مهدي هميشه دوست داشت ساده ترين و بي آلايش ترين زندگي را داشته باشد با اخلاق خوب خود همواره همه را جذب مي کرد و حتي اگر گاهي عصباني مي شد هرگز صدايش را بلند نمي کرد چند قدمي بيرون مي رفت تا خشمش ساکت شود.

مهدي مجاهد واقعي راه حق بود حتي يکبار يادم هست که مي خواستم برايش غذايي بپزم اجازه نداد و گفت مادر خون من از بقيه رنگين تر نيست هرگز روي تشک نمي خوابيد جاي راحت را دوست نداشت به من مي گفت:«مادر در بين ارتش 20 ميليوني چند نفر هستند که الآن سرشان را روي بالش نرم مي گذارند، با اقتدا به مولايش عادي زندگي مي کرد.

راوي:مادر شهيد



:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات , آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه ز--ظ , آشنایی باشهدا وصیت نامه , وصیت نامه ز--ظ , فرماندهی کل قوا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , خاطرات شهدا , زندگی نامه , وصیت نامه , شیرانی , مادر شهید , دارخوئین , عملیات فرمانده کل قوا ,
:: بازديد از اين مطلب : 719
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 15
تاريخ انتشار : دوشنبه 13 آذر 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن


زندگينامه :

حميد در يکي از روزهاي زيباي سال 1336 در جمع گرم و صميمي خانواده اي مذهبي به دنيا آمد. از همان کودکي عشق به معارف الهي و علوم ديني در وجودش موج ميزد. انديشه والاي حميد و علاقه او به همنوع سبب شد که او هميشه در کارهاي فرهنگي پيشقدم باشد و در جهت رشد فکري و معنوي دوستان و آشنايان و به خصوص افراد بي بضاعت و مستضعف تلاش مي کرد .با اينکه سن و سالي نداشت اما در داير نمودن کتابخانه بلال در نزديکي محل زندگي خود نقش بسزايي را ايفا کرد.پس از مدتي به خدمت سربازي اعزام شد ،او که همواره در راه حق و حقيقت گام برمي داشت با شنيدن پيام تاريخي امام مبني بر فرار سربازان از سربازخانه ها، با وجود اينکه در مرخصي بود دوباره به پادگان بازگشت تا با راهنمايي و ارشاد ،همرزمان بيشتري با خود همراه سازد و در اين کار نيز موفق شد. پس از پيروزي شکوهمند انقلاب اسلامي به اصفهان بازگشت و چند ماه باقيمانده خدمت را زير پرچم جمهوري اسلامي شروع نمود. اما شرايط حساس و پر خطر اوايل انقلاب اين سرباز مخلص راه حق را بر آن داشت که براي خدمت بيشتر به جمع سبزپوشان سپاه بپيوندد و در اردوگاه باغ ابريشم مشغول به خدمت شود .پس از مدتي يک دوره کوتاه کار با سلاح س

نگين را ديد و مشتاقانه به جبهه هاي نبرد براي دفاع از حريم کشورش شتافت.آگاهي سياسي حميد فوق العاده بود و همواره خطر بني صدر را به ياران و همرزمانش گوشزد مي کرد و پس از خلع او توسط امام (ره) سرنگوني اين بت جديد را به دوستانش تبريک گفت.

سرانجام در عمليات همنام با پيرو مقتدايش يعني فرمانده کل قوا خميني روح خدا در روز بيست و سوم خردادماه سال 1360 ،پاسدار 24 ساله عاشق روح الله در حاليکه فرماندهي قسمتي از عمليات را بر عهده داشت در جبهه دارخوئين به خون سرخ خويش غلطيد و روح پاکش به ديدار حق شتافت.

شهادت

وصيت نامه :

امشب شب يازدهم عاشوراي حسيني است و اگر خدا توفيق بدهد ،من چند روز ديگر عازم جبهه جنگ يعني آماده جهاد در راه خدا و اسلام هستم. البته اگر لياقت آن را داشته باشم که در راه اسلام جان بي ارزش خود را فدا کنم. من اين راهي را که انتخاب کرده ام با دل و جان بوده به همين خاطر دلم مي خواهد که اگر قابليت آن را داشتم و به درجه رفيع شهادت نايل آمدم نکاتي را ذکر کنم که براي شادي روح من اين نکات را انجام بدهيد، توجه کنيد که بايد مثل پدري که به فرزندان خود وصيت مي کند، وظيفه شرعي آن فرزندان است که به آن عمل کنند .اگر نکنند مسؤول هستند و بايد جوابگوي خداوند باشند…. خواسته هايي که من دارم سه چيز است که از شما يعني پدر و مادر و مادربزرگم، برادران و خواهران خواهش مي کنم و از شما تقاضا مي کنم که حتما به اينها عمل کنيد….

اولي اينکه عزاداري نکنيد منظورم گريه کردن است يعني گريه نکنيد بايد به خودتان تسلط کامل داشته باشيد، مخصوصا پدر و مادرم.

دوم اينکه بعد ازمرگ من يعني حداکثر تا چهل روز بعد ديگر به هيچ وجه رضايت ندارم که هيچ يک از اعضاي خانواده ام لباس مشکي و تيره بپوشند.

سوم اينکه بعد از مرگ من مراسمي که مي خواهيد بگيريد تشريفاتي نباشد و پولي را که مي خواهيد صرف تشريفات بيجا کنيد آن را صرف جنگ زدگان و بچه هاي يتيم بکنيد.

اميدوارم که بخواهش فرزند خود عمل کنيد و موجب رضايت و خشنودي روح فرزند خود شويد. من اين نامه را با خط خود و در سلامت کامل نوشتم و اميدوارم که خداوند شما را در راه خدا و دفاع از اسلام پيروز بگرداند و هدف شما چيزي جز خدا نباشد . اميدوارم هرکدام از شما که ناراحتي از من داريد ببخشيد و از خدا بخواهيد که مرا ببخشد و بيامرزد، در ضمن اگر يک موقع خداي ناکرده از جانب من به پدر و مادرم خطايي سرزده که موجب ناراحتي آنان شده آنها گذشت کنند و مرا ببخشند.




:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه ز--ظ , آشنایی باشهدا وصیت نامه , وصیت نامه ز--ظ , فرماندهی کل قوا ,
:: برچسب‌ها: حمید شهیدی , شهادت , وصیت نامه , شهدا , کتابخانه بلال , اصفهان , شهدای اصفهان , زندگی نامه , عملیات فرماندهی کل قوا ,
:: بازديد از اين مطلب : 645
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 15
تاريخ انتشار : دوشنبه 13 آذر 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

زندگی نامه:

خسرو در سال 1335 در قصر سنبلستان اصفهان متولد شد، کودکي شجاع و تيزهوش بود، و به واسطه وضع نابسامان خانواده توسط خاله اش که از زنان مخالف رژيم پهلوي بود، تربيت يافت. مادر براي اينکه بتواند خرج تحصيل فرزند را تهيه نمايد، در يکي از کارخانجات اصفهان (کارخانه بافتساز) مشغول به کار شد، و خسرو توانست در سايه اين زحمات تحصيلاتش را ادامه دهد، بعد از مرگ خاله او به خيابان زينبيه اصفهان نقل مکان کرد، و در مرکز تعليمات حرفه اي يک دوره آموزشي فشار قوي برق را گذراند سپس در کارخانه پلي اکريل اصفهان استخدام شد، و به مدت دو سال در آنجا خدمت نمود، آنگاه از مادر خواست که ديگر در کارگاه کار نکند. با اوج گيري انقلاب اسلامي نگهباني در خيابانهاي شهر را پذيرفت و با فرا رسيدن بيست و دوم بهمن ماه به تهران مهاجرت کرد و پس از تصرف ساواک پاسداري از آن محل را بر عهده گرفت، وي چندي بعد از طرف سپاه پاسداران به استان سيستان و بلوچستان ايرانشهر و خارک رفت و يک ماه و نيم بعد به اصفهان بازگشت، او در همين زمان با دوشيزه اي پارسا ازدواج کرد و صاحب فرزند شد، با آغاز جنگ تحميلي پس از يک دوره آموزش تعليمات سلاح هاي سنگين و عمليات چريکي درسپاه اصفهان

به کردستان رفت، و بعد از سه ماه مبارزه بي امان به زادگاهش بازگشت، ريسمانچيان در تاريخ 15/1/1360 بار ديگر قدم در جبهه دارخوئين نهاد و 50 روز مردانه از خاک ميهن اسلامي دفاع نمود، مرد حماسه و ايمان و حامي انقلاب اسلامي سرانجام سه روز قبل از سفر آسماني خويش با تمام دوستان و آشنايان خداحافظي نمود و در تاريخ 21/3/1360 در عمليات فرمانده کل قوا در سن 25 سالگي جام شيرين شهادت را نوشيد، دارخوئين بار ديگر خون سرخ رزمندگان خميني را زينت بخش خويش ساخت، تا در روز محشر به آبروي عاشقان ثارالله مورد شفاعت حق قرار گيرد.

شهدا


وصیت نامه:

با درود به رهبر کبير انقلاب اسلامي امام خميني و با درود به برادراني که فرمان حق طلبانه اين حسين زمان را گوش فرا دادند و جهاد را در سرزميني که همه جاي آن از خون برادران رزمنده گلگون شده است، آغاز کردند و خواب خوش را از چشم جهانخواران شرق و غرب گرفتند تا پرچم لااله الا الله را برفراز اين مرز و بوم گماشته و بخواست خداوند و بنا به فرمان رهبر کبيرمان اسلام را در جهان گسترش دهند تا جهانيان بدانند که تنها دين بر حق جهان، مکتب راستين اسلام است اين بنده ناچيز وصيتي ندارم جز اينکه توصيه مي کنم به برادراني که هنوز به جبهه حق عليه باطل وارد نشده اند: برادر سلاحت را غريب مگذار و برگير و با اتکا به خداوند سينه کافران را بشکاف تا دشمن بداند فرد مسلمان خواري طلب نيست و تا آخرين نفس مي جنگند برادر شعارت اين باشد: لااله الا اله يعني تمام هستي که بر روي زمين است، اينها همه از الله است بايد دل بکني و دل را به سوي الله همان معبود خود بندي و با سلاح محکم و استوار بر عليه باطل بروي که همه بازگشت کننده به سوي او هستيم والسلام... اگر من شهيد شدم و جسدم به دست شما رسيد در کنار خاله ام مرا دفن کنيد. خسرو ريسمانچيان



:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه چ--ر , آشنایی باشهدا وصیت نامه , وصیت نامه چ--ر , فرماندهی کل قوا ,
:: برچسب‌ها: وصیت نامه , ریسمانچیان , شهدا , دفاع مقدس , زندگی نامه , شهادت , اصفهان , سنبلستان , عملیات فرماندهی کل قوا ,
:: بازديد از اين مطلب : 563
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 15
تاريخ انتشار : دوشنبه 13 آذر 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

محمد در سال 1338 در روستاي زمان آباد زرين شهر پا به عرصه هستي نهاد.پدرش

دامدار بود لذا خانواده در کوه هاي استان چهارمحال و بختياري زندگي مي کردند و تنها

محمد و برادرش در روستا بودند.سال ها گذشت تا اينکه در جست و جوي کار روانه

اصفهان شد و در يک کارگاه صنعتي به کار پرداخت.عشق و علاقه اش به خاندان طه

به حدي بود که در ماه محرم در سوگ سيد شهيدان مرثيه سرائي و مداحي نمود.

در سال 1356 به خدمت نظام وظيفه فرا خوانده شد.اما چندي بعد به فرمان امام از

آنجا گريخت. سال هاي انقلاب، سال هاي پرالتهابي بود و محمد در اوج جواني در ميان

هياهوي غريب مردم بر عليه نظام پهلوي سرگردان شد، چيزي نگذشت که او نيز به

راه امام (ره) ايمان آورد و با مشتهاي گره کرده، فرياد مرگ بر شاه سر داد.



رحيمي پس از پيروزي انقلاب لباس سبز سپاه پاسداران را بر تن نمود و يکسال

غريبانه در کردستان بدون اطلاع دوستانش جنگيد.6 ماه در سال 1358 به لبنان سفر

کرد اما با آغاز جنگ به ميادين نبرد حق عليه باطل شتافت و در عمليات فرمانده کل

قوا از ناحيه پا مجروح گرديد در دوران نقاهت با دوشيزه اي مؤمنه پيمان ازدواج بست

و سه روز بعد از ازدواج دوباره به جبهه بازگشت و در لشگر امام حسين (ع) و تيپ

قمر بني هاشم (ع) با سمت فرماندهي گردان و فرماندهي محور نبرد با دشمن بعثي

را ادامه داد.سال 1363 در عمليات بدر دو مرتبه مجروح شد.بعد از بهبودي به مشهد

مقدس مسافرت کرد و با تضرع از هشتمين پيشواي شيعيان خواست که به زودي

از شربت شهادت سيراب گردد و بالاخره جواز ورود به جمع شاهدان روز محشر را گرفت

و در عمليات والفجر8 در منطقه فاو در حاليکه مسؤول محور عملياتي بود در سن 26

سالگي، بال در بال ملائک به آسمان پر کشيد.



:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه چ--ر , عملیات والفجر8 ,
:: برچسب‌ها: شهید رحیمی , شهدا , دفاع مقدس , زندگی نامه ,
:: بازديد از اين مطلب : 777
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 10
تاريخ انتشار : دوشنبه 13 آذر 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

یادآوری این موضوع هم من را آزار میدهد. سال 87 بود. 18 سال داشت و با سرطان دست و پنجه نرم می‌کرد. دخترم رو میگویم. خدای من! چه لحظات سنگینی بود. نمی توانستم این غصه بزرگ رو تحمل کنم. عزیزترین هدیه خداوند به من و همسرم‌، جلوی دیدگانمان داشت آب می‌شد. حتی تصورش غمگین کننده است. تمام راه‌ها را رفته بودیم. در نهایت نظر پزشک‌ها این بود که برای مداوا باید به خارج از کشور اعزام بشود. کشور آلمان رو باز به توصیه پزشک انتخاب کردیم و رایزنی‌های اولیه هم انجام شد.

 این روزها تقریباً همه همکارانم در سازمان بهشت زهرا(س) به خصوص آنهایی که با من تو یک اتاق و یک ساختمان کار می‌کردند مشکل من و خانوادم رو می‌دانستند، هرکسی به هر نحوی که می‌شد همدردی و همراهی می کرد و سعی داشت به من روحیه بدهد. یک روز خیلی اتفاقی آقای صادقی‌فر مسئول بخش اجرایی سازمان را دیدم. آن روز اتفاقاً از روزهای قبل خیلی حالم بدتر بود. صادقی فر حالت اضطراب و نگرانی رو در من دید کمی من را آرام کرد و روحیه داد. با آقای صادقی فر خداحافظی کردم و گفتم: من را دعا کنید. رفتم به اتاق کارم و روی صندلی پشت میزم نشستم. ساعت انگار گذر زمان رو فقط به من نشان می داد! تلفن زنگ زد، دو ساعتی از آمدنم به اتاق می‌گذشت و من متوجه نبودم بی اختیار گوشی رو بر داشتم. آقای صادقی فر بود. گفت: بعد از اینکه شما رو آشفته حال دیدم خیلی فکر کردم. یک پیشنهاد دارم.


بیا همین الان بر و قطعه 24 سر مزا ر شهید "جهان آرا" و از خداوند به واسطه ایشان حاجتت رو بخواه، تقاضا کن که واسطه بشود و شفای دخترت رو از خداوند بگیرد. من فقط گوش می‌کردم باورش سخته ولی گوشی رو گذاشتم و بلند شدم. این بار انگار می‌دانستم چه می‌کنم و چه می‌خواهم. خانم سیادتی یکی از همکارام رو همراه کردم  و رفتیم قطعه 24 گلزار مقدس شهدا و قبر شهید محمد جهان آ را.

وای که بر من چه گذشت، آن‌لحظات و دقیقه‌ها. آنچه در دل داشتم خالی کردم و گفتم و گفتم! بی حال و بی اختیار برخاستیم و برگشتیم‌! نمی‌دانم چند ساعت با جهان آرا صحبت کردم و چه می‌خواستم فقط یادم هست که دیگر نمی‌توانستم با کسی صحبت کنم و چیزی بگویم. غروب شد و من به خانه رفتم. فقط چند روز گذشته بود که خدا دخترم رو شفا داد. خدایا شکرت، نمی‌خواهم در پایان چیزی بگویم،  کسی که این خاطره رو می‌خواند خودش قضاوت می‌کند. خدایا شکرت!


:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات ,
:: برچسب‌ها: شهدا , خاطرات ,
:: بازديد از اين مطلب : 584
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 50
تاريخ انتشار : یکشنبه 30 مهر 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

اتل متل یه بابا 
که اون قدیم قدیما 
حسرتشو می خوردن 
تمامی بچه ها 


اتل متل یه دختر
دردونه باباش بود
بابا هرجا که می رفت 
دخترش هم باهاش بود 

اون عاشق بابا بود 
بابا عاشق اون بود
به گفته بچه ها:
بابا چه مهربون بود 


یه روز آفتابی 
بابا تنها گذاشتش
عازم جبهه ها شد
دخترو جا گذاشتش 


چه روزای سختی بود
اون روزای جدایی 
چه سالهای بدی بود 
ایام بی بابایی 


چه لحظه سختی بود
اون لحظه رفتنش 
ولی بدتر ازاون بود
لحظه برگشتنش 


هنوز یادش نرفته 
نشون به اون نشونه
اون که خودش رفته بود 
آوردنش به خونه 


زهرا به او سلام کرد
بابا فقط نگاش کرد
ادای احترام کرد
بابا فقط نگاش کرد 


خاک کفش بابا رو
سرمه توچشاش کرد
بابا جونو بغل زد
بابا فقط نگاش کرد 


زهرا براش زبون ریخت 
دو صد دفعه صداش کرد
پیش چشاش ضجه زد
بابا فقط نگاش کرد 


اتل متل یه بابا
یه مرد بی ادعا
براش دل می سوزونن
تمامی بچه ها 


اتل متل یه دختر 
که برعکس قدیما 
براش دل می سوزونن 
تمومی بچه ها 


زهرا به فکرباباست
بابا توفکر زهرا
گاهی به فکر دیروز 
گاهی به فکر فردا 


یه روز می گفت که خیلی 
براش آروز داره
ولی حالا دخترش 
زیرش ، لگن می ذاره 


یه روز می گفت: دوست دارم 
عروسیتو ببینم 
ولی حالا دخترش 
می گه به پات می شینم 


می گفت : برات بهترین 
عروسی رو می گیرم 
ولی حالا می شنوه 
تا خوب نشی نمی رم 


وقت غذا که میشه 
سرنگ را بر می داره 
یک زرده تخم مرغ
توی سرنگ می ذاره 


گوشه ی لپ بابا 
سرنگ رو می فشاره 
برای اشک چشمش 
هی بهونه میاره 


غصه نخور بابا جون
اشکم مال پیازه
بابا با چشماش میگه :
خدا برات بسازه 


هر شب وقتی بابا رو 
می خوابونه توی جاش 
با کلی اندوه و غم 
می ره سرکتاباش 


" حافظ" رو برمی داره
راه گلوش می گیره
قسم می‌ده حافظو
" خواجه! " بابام نمیره 


دو چشمشو می بنده
خدا خدا می کنه 
با آهی از ته دل 
حافظو وا می کنه 

 



فال و شاهد و فالو 
به یک نظر می بینه 
نمی خونه ، چرا که 
هر شب جواب همینه 


دیشب که از خستگی 
گرسنه خوابیده بود
نیمه شبی، چه خواب 
قشنگی رو دیده بود 


تو یک باغ پر از گل 
پر از گل و شقایق 
میون رودی بزرگ 
نشسته بود تو قایق


یه خرده اون طرف تر 
میون دشت لاله 
بابا سوار اسبه 
مگه میشه؟ محاله 




بابا به آسمون رفت 
تا پشت یک در رسید 
با دستای مردونش
حلقه در رو کوبید 


ندایی اومد از غیب 
دروازه رو وا کنید 
مهمون رسیده از راه 
قصری مهیا کنید 


وفتی بلند شد از خواب 
دید که وقت اذونه 
عطر گل نرگسی 
پیچیده بود تو خونه 


هی بابا رو صدا کرد 
بابا چشاش بسته بود 
دیگه نگاش نمی کرد 
بابا چقدر خسته بود 


آی قصه قصه قصه 
یه دختر شکسّه 
که دستای ظریفش 
چند ساله پینه بسته 


چند سالیه که دختر 
زرنگ و ساعی شده 
از اون وقتی که بابا 
قطع نخاعی شده 


نشونه بیعته 
پینه دست زهرا 
بهترین شفاعته 
نگاه گرم بابا 



:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , شعر ,
:: برچسب‌ها: شهدا , اشعار ,
:: بازديد از اين مطلب : 624
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 25
تاريخ انتشار : چهارشنبه 26 مهر 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

اي ملت بدانيد امروز مسئوليتتان بزرگ و بارتان سنگين است و بايد رسالتتان را كه پاسداري


از خون شهيدان است انجام دهيد و تنها با اطاعت ازروحانيت متعهد و مسئول كه در راس آن


ولايت فقيه مي باشد و امروز سمبل آن امام بزرگوار امت قادريد اين راه را ادامه دهيد.


- خواهرانم! در تربيت فرزندانتان بكوشيد و حجاب را رعايت كنيد، زهرا گونه زندگي كنيد.


سفارشم اين است، مردم! به ياد خدا و روز جزا باشيد پيرو ائمه اطهار باشيد.


مردم! امام زمان (عج) را فراموش نكنيد. مردم! دنباله رو روحانيت باشيد كه چراغ راه هدايتند.


از امام اطاعت كنيد كه عصاره اسلام است، او را تنها نگذاريد كه نماينده حجه بن الحسن (ع) است.

10/5/1362



:: موضوعات مرتبط: آشنایی باشهدا وصیت نامه , وصیت نامه الف--ج , عملیات عاشورا ,
:: برچسب‌ها: شهدا ,
:: بازديد از اين مطلب : 715
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 15
تاريخ انتشار : شنبه 22 مهر 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

كرامت یك خواب

تقریباً اوایل سال 72 بود كه در خواب دیدم در محور «پیچ‌انگیز» و شیار «جبلیه» در روی تپه‌ی‌ 


ماهورها، شهیدی افتاده كه به صورت اسكلت كامل بود و استخوان‌هایش سفید و براق! شهید


 لباسی به تن داشت كه به كلی پوسیده بود. وقتی شهید را بلند كردم، اول دنبال پلاك شهید 


گشتم و پلاك را پیدا كردم، بسیار خوانا بود، سپس جیب شهید را باز كردم و یك كارت نارنجی 


رنگ خاك گرفته از جیب شهید درآوردم. روی كارت را دست كشیدم تا اسم روی كارت مشخص 


شد، بنام «سید محمدحسین جانبازی» فرزند «سهراب» از استان «فارس» كه یك‌باره از خواب بیدار


 شدمخواب را زیاد جدی نگرفتم ولی در دفترچه‌ام شماره پلاك و نام شهید را كه هنوز به یاد داشتم،


 یادداشت نمودم. حدود دو هفته بعد به «تفحص» رفتیم، در محور شمال «فكه» با برادران اكیپ 


مشغول گشتن شدیم. من دیگر ناامید شده بودم، یك روز دمدم‌های غروب بود كه داشتم از خط 


برمی‌گشتم. رفتم روی یك تپه نشستم و به پایین نگاه كردم. چشمم به یك شیار نفررو افتاد. 


در همین حین چند نفر از بچه‌ها كه درون شیار بودند، فریاد زدند: «شهید! شهید!» و چون مدت‌ها


 بود كه شهید پیدا نكرده بودیم همگی ناامید بودیم. جلو رفتم، بچه‌ها، شهید را از كف شیار بیرون


 آورده بودند، بالای سر شهید رفتم. دیدم شهید كامل و لباسش هم پوسیده است.

احساس كردم، شهید برایم آشناست. وقتی جیب شهید را گشتم، كارت او را درآوردم و با كمال


 حیرت دیدم روی كارت نوشته شده: «محمدحسین جانبازی»! وقتی شماره پلاك را با شماره پلاكی


 كه در خواب دیده بودم مطابقت دادم، متوجه شدم همان شماره پلاكی است كه در خواب دیده بودم،


 فقط تنها چیزی كه برایم عجیب بود نام «سید» بود! من در خواب دیده بودم كه روی كارت نوشته:


 «سید محمدحسین جانبازی» ولی در زمان پیدا شدن شهید فقط نام «محمدحسین جانبازی» فرزند 


«سهراب» اعزامی از استان «فارس» ذكر شده بود. این‌جا بود كه احساس كردم لقب «سیدی» را بعد از


 شهادت از مادرش زهرا (س) عاریت گرفته است ! و جز این نبود !


 

منبع : كتاب كرامات شهدا

راوی : برادر نظرزاده



:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات ,
:: برچسب‌ها: شهدا ,
:: بازديد از اين مطلب : 545
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 20
تاريخ انتشار : شنبه 22 مهر 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

برگی از خاطرات شهید:


به آیه«وجعلنا من بین ایدیهم سداً و من خلفهم سداً » .اعتقاد کامل داشت و قبل از هر عملیات شناسایی سفارش 


می کرد که برای کور شدن چشمان دشمناین آیه را بخوانیم. روزی در هورالعظیم در گشت و شناسایی وارد 


آبراهی شدیم که برای ما آشنا نبود و حتی حجت هم آنجا را نمی شناخت. هوا روشن بود و ما آرام آرام در این آبراه


 به جلو می رفتیم. ناگهان در بیست متری سنگر کمین عراقی ها سر در آوردیم و دیگر نتوانستیم حرکت کنیم همانجا 


بدون حرکت ایستادیم چون اگر حرکتی می کردیم متوجه موقعیت ما می شدند. حجت به نیروها توصیه کرد آیه 


وجعلنا را آرام تلاوت کنند. بعد از تلاوت این آیه شریفه بدون اینکه نیروهای دشمن متوجه 


حضور ما شوند از منطقه دور شدیم. «همرزم شهید»



گویا تقدیر این است که من، هم همسر مفقودالاثر بمانم و هم دختر مفقودالاثر! 


نامه جانسوز همسر سردار شهید حجت الله نعیمی : گویا تقدیر این است که من، هم


 همسر مفقودالاثر بمانم و هم دختر مفقودالاثر! 



اما من با دو چشمانم که حالا دیگر اشکی برایش نمانده انتظار دو نفر را می کشم. یعنی بابا و تو!


اشاره: نامه ای که تقدیم کاربران محترم می شود، دل نوشته ای است تکان دهنده


از همسر سردارشهید حجت نعیمی(فرمانده اطلاعات و عملیات محور 1 لشكر


ویژه 25 كربلا) که عظمت صبوری زنان ایران اسلامی را به تصویر می کشد که چگونه


 در مقابل سختی ها، صبر را همانند اسوه ی مقاومت حضرت زینب (س) در پیش گرفتند: 



آقا حجت! سلام، اگر بگویم از روح و جسمت خبر ندارم حرف صوابی نزده ام! چون بارها


 وقتی به دیدنم می آیی از مکانی سبز و هودج های نور سخن می گویی! و گلخنده


 بر لبانت نقش بسته است! و من می دانم که روح ستبرت از ملکوت به دیدارم می آید!


 و جسم مطهرت الان سبزینه هورالعظیم است. اگر چه پس از تو یارانت، هم رزمانت


 به من گفته اند که آب های هور گهواره شهادت تو گشتند! اما با خودم می گویم نکند 


روح و جسم ات در کنار هم باشند و روزی چشمان پرانتظارم به دیدنت سبز شود.



آقا حجت! خودت هم می دانستی که تو، گلی سرخ از گل های بهشتی! بارها تو


 را می دیدم که چگونه می خواهی درب زندگی که در آن حبس بودی را با شهادتت


 باز کرده به ملکوت سفر کنی...!



شوهرم! یادم نمی رود که چگونه بر قبله گاه عشق تمام قامت می ایستادی و نماز 


شب می خواندی. آن قدر سجده های آخر تو طولانی می شد که من گمان می بردم


 خوابت برده است! و حتی یک بار از سر عطوفت بر این حالت معنوی تو آن قدر در تعجب شدم


 که وقتی شانه هایت را تکان دادم به جای تکان خوردن شانه هایت، دستانم لرزید!



ناگهان صدای العفو العفو تو مرا بر سرزمین جایم میخکوب کرد!


آقا حجت! همرزمانت از شجاعت تو برایم زیاد گفته اند. آن ها به من گفته اند که


 تو چون کوه، در مقابل دشمن می ایستادی! نه تنها هرگز خسته نمی شدی بلکه 


خستگی را خسته می کردی!



همدم عزیزم! آن روز که با تو بر سفره عقد نشستم و به این سنت نبوی پای بند شدم


 می دانستم که عروس تو در دنیا من نیستم بلکه عروس واقعی تو شهادت است! اما 


چه کنم با این که می دانستم تو اهل ملکوتی اما مهرت، محبت ات آن قدر در خانه دلم


 نشست که همان لحظات کوتاه و معنوی با تو بودن را، برای ذخیره آخرتم غنیمت دانستم.



 دلبندم! اگر تو پرواز کردی به حقت رسیده ای و من از این که تو به حقت رسیده ای خوشحالم!


هر وقت یاد تو را در سرزمین دلم زنده می کنم برای این که در دل بی قرارم تسکینی


 بیابم برمزار هم رزمانت یعنی حاج حسین بصیر و محمد حسن طوسی می نشینم و از


 آن ها با اشک دیدگانم از تو سراغ می گیرم، چون معتقدیم شهیدان را شهیدان می شناسند!




نعیمی عزیز! دلم برای مهربانی های تو تنگ شده است و دلم برای به یاد خدا بودن تو 


پرپر می زند! اگر چه سفارش های تو را که همیشه به من می فرمودی: بعد از رفتن


 من مبادا احساس تنهایی کنی و صبر پیشه کنی که خدا صابران را دوست دارد را اصلاً


 فراموش نکرده ام!حجت عزیز! حالا دیگر جنگ تمام شده است، تعدادی از هم


 رزمانت که با تو بر خاک های جنوب به سجده عشق، پیشانی ساییده بودند از سفر


 بازگشتند اما گویا تقدیر آن است که من، هم همسر *1 مفقودالاثر بمانم و هم دختر مفقودالاثر*2 !.



خیلی ها با دو چشمان خود انتظار یک نفر را می کشند اما من با دو چشمانم که 


حالا دیگر اشکی برایش نمانده انتظار دو نفر را می کشم. یعنی بابا و تو!



بابای عزیزم و آقا حجت دلاور! به هر دوی شما می گویم: خیالتان راحت باشد. هرگز 


از هیچ چیز و هیچ کس گلایه ای نداریم چون شما را قربانیان راه خدا می دانیم و


 مطمئن هستیم که با خوب کسی معامله کردیم! خریدار شما خدا بود و بس!



این ها را گفتم امّا قلب کوچک من هم چون از جنس ماده است و برای ماده ظرفیتی


 محدود قائل شده اند، چه کنم که آسمان دلم ابری است! بگذارید با همین کتیبه ها،


 ابرهای باران زای دلم را از آسمان وجودمان بزداییم. بابای عزیزم و یار دلبندم حجت جان! 


گاهی اوقات آن قدر نبودتان در من اثر می کند که با خود می گویم ای کاش قطره آبی


 بودم و به هور ملحق می شدم تا از آنجا سراغتان را بگیرم، بگویم که امان از فراق و امان از جدایی!




حجت جان! تو رفتی و آن چه که برایم باقی گذاشتی، گل واژه های خاطراتت هست 


که تسلای دلم می باشد اگر چه هنوز رفتنت را باور ندارم و هر روز تنگ غروب، نگاهم 


را به در خانه می دوزم که شاید تو را با آن لبخند همیشگی ات ببینم که از غربت


 درآمدی و پای بر عمق وجودم گذاشتی.



  به امید روزی که بیای

   همسر چشم انتظارت ...


:: موضوعات مرتبط: موضاعات متفرقه , نامه های شهدا ,
:: برچسب‌ها: شهدا ,
:: بازديد از اين مطلب : 717
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 20
تاريخ انتشار : جمعه 21 مهر 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

سردار شهید حجت الله نعیمی
ولادت: شهریور 1344 فیروزکلا- آمل

شهادت: تیر 1367 جزیره مجنون

امروز اگر حقایق ظریفی از خصوصیات فرماندهان نسل دفاع مقدس به نسل سوم

 ارائه شود به سختی آن را باور خواهند کرد و دلیل اصلی اش همان است که معادل

 چنین خصوصیاتی را کمتر در بین مدیران و رؤسای کنونی مشاهده کرده اند.


تصاویر مطلب، سردار حجت الله نعیمی؛ فرمانده اطلاعات عملیات لشکر خط شکن

 25 کربلا را نشان می دهد که علاوه بر فرماندهی یکی از حساس ترین واحدهای لشکر،

 ظرف و لباس رزمندگان را می شوید و نیز از غذا درست کردن برای فرزندان روح الله ابایی

 که ندارد که هیچ بلکه افتخار هم می کند:


جمله به یاد ماندنی سردار شهید حجت الله نعیمی:


چگونه وقتی در عزاداری های سالار شهیدان شرکت می کنید، افسوس می خورید

 که ای کاش در کربلا بودید و به یاری امام مظلوم می شتافتید. بدانید که الان همان زمان

 است و امام حسین نیازمند یاری شماست.




:: موضوعات مرتبط: موضاعات متفرقه , متفرقه ,
:: برچسب‌ها: شهدا ,
:: بازديد از اين مطلب : 508
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 10
تاريخ انتشار : جمعه 21 مهر 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن


كريم اندرابي در كردستان مجروح شد. قرار بود بعد از عمليات به مرخصي بيايد من


به ايشان زنگ زدم و گفتم: شما هيچ وقت بد قولي نمي كرديد. ايشان فرمودند: چون


مجروح شده بودم و مي دانستم مادر و پدرم ...................



به ادامه مطلب رجوع کنید....




:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات , عملیات عاشورا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , شهید اندرابی , عملیات عاشورا ,
:: بازديد از اين مطلب : 722
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 5
تاريخ انتشار : چهارشنبه 19 مهر 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

زندگی نامه:


تاريخ تولد :1323



تاريخ شهادت : 29/7/1363


محل شهادت :ميمك، گيلانغرب



داريوش (کريم) در سال 1323 در سرزمين پاک ايران متولد شد، کودکي او در جمع گرم


خانواده و در سايه دستان پرمهر والدينش گذشت. معارف دين الهي نبي اکرم (صلي الله عليه


و آله و سلم) را مشتاقانه فرا گرفت و در سال هاي پرشور جواني در حالي که 27 سال


به ادامه مطلب رجوع کنید....



:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه ع--ل , آشنایی باشهدا وصیت نامه , وصیت نامه ع--ل , عملیات عاشورا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , عملیات عاشورا ,
:: بازديد از اين مطلب : 860
|
امتياز مطلب : 1
|
تعداد امتيازدهندگان : 1
|
مجموع امتياز : 6
تاريخ انتشار : سه شنبه 18 مهر 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

زندگی نامه:

تيمور در سال 1341 در شهرستان بجنورد متولد شد، تحصيلات ابتدايي را با موفقيت


به پايان رساند. غياثي با آغاز جنگ تحميلي به عنوان پاسدار در لشگر 5 نصر خراسان به


خدمت پرداخت و مردانه در ميدان هاي نبرد حق عليه باطل جنگيد، او سرانجام در تاريخ


27/7/1363 در سن 22 سالگي در منطقه ميمک شاهد بزمگاه عشق الهي گشت.




:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه ع--ل , عملیات عاشورا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , شهدای بجنورد , عملیات عاشورا ,
:: بازديد از اين مطلب : 571
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 5
تاريخ انتشار : سه شنبه 18 مهر 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

زندگی نامه:

مرتضي در يکي از محلات فقرنشين خرم آباد در سال 1340 چشم به جهان گشود،

کودکي را در هاله اي از فقر و سختي سپري کرد و در سن 6 سالگي به مدرسه رفت

او با تلاش بسيار در سال 1362 مدرک ديپلم خود را در رشته تجربي دريافت نمود. سپس

به آموزشگاه افسري نيروي زميني ارتش رفت و با درجه ستوان سومي در لشگر

84 به خدمت پرداخت، زمانيکه جنگ تحميلي آغاز شد دلاورانه سلاح بر دوش به ميدان نبرد

حق عليه باطل شتافت و در عمليات ميمک با سمت گروهان دوم گردان 750 تکاور در

مقابل دشمن بعثي ايستاد .مرتضي در اين عمليات از ناحيه پا مجروح شد اما دلاورانه


با درجه ستوان يکم فرماندهي گروهان هاي قدس را پذيرفت و بي محابا به خط بازگشت.


سرانجام اين سردار رشيد اسلام در عمليات عاشورا در تاريخ


31/4/1367 در سن 27 سالگي به علت اصابت گلوله به گردن در منطقه آهنگران رداي سرخ

شهادت را بر تن نمود و عاشقانه به ديار جاويدان حق شتافت ،پيکر پاکش را در گلزار


شهداي خرم آباد به خاک سپردند.




:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه چ--ر , عملیات عاشورا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , شهدای خرم آباد , عملیات عاشورا ,
:: بازديد از اين مطلب : 587
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 10
تاريخ انتشار : سه شنبه 18 مهر 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : mohsen

 

شهید حسن سالاری

شهید حسن سالاری سال یک هزار و سیصد و سی و نه  شمسی در روستای کلاته نوبهار

 

سبزوار دیده به جهان گشود. پدرش کارگر ساده ای بود، که با دستهای پینه بسته و قلبی

 

مالامال از عشق و امید به آینده فرزندان خود را از کوره راههای زندگی عبور داد، و آنان را تحویل

 

جامعه داد.

 

حسن به دلیل مشکلات مالی خانواده، حتی دوره دبستان را نیز نتوانست به پایان برساند. در

 

عوض به کار قالیبافی و کشاورزی مبادرت کرد، و از این طریق زندگی خود و خانواده اش را تامین

 

می کرد.

 

او دارای همسر و دو فرزند بود که به خدمت سربازی اعزام شد، و در تاریخ 23 تیر ماه 1364 در

 

جاده سنندج به مریوان به هنگام درگیری با فریب خوردگان کومله به شهادت رسید.

 

 

وصیتنامه شهید حسن سالاری

 

 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

 

با درود و سلام بر مهدی موعود و نائب بر حقش امام خمینی و با درود و سلام بر شهیدان

 

گلگون کفن و با سلام بر مردم روستاهای منطقه شامکان، ...

 

اگر شهید شدم و جنازه ام پیدا شد به روستای شامکان ببرید و در کنار قبر شهید بزرگوار حمید

 

احمدی دفن نمایید... .

 

در پایان سلام مرا به همه دوستان و آشنایان و قومان و خویشان و همسایگان برسانید؛ در

 

ضمن امام را دعا کنید؛ خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار. ...


 



:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه ز--ظ , آشنایی باشهدا وصیت نامه , وصیت نامه ز--ظ ,
:: برچسب‌ها: شهدا , شهید حسن سالاری , زندگی نامه ,
:: بازديد از اين مطلب : 674
|
امتياز مطلب : 4
|
تعداد امتيازدهندگان : 6
|
مجموع امتياز : 29
تاريخ انتشار : دوشنبه 20 شهريور 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : mohsen

شهید محمد پیچ

 

شهید محمد پیچ در سال 1345 در خانواده ای زحمتکش و روستای و بادیانت در حسین آباد


شامکان متولد شد. کودکی او برای چند سالی در همان روستا سپری شد تا اینکه خانواده اش


جهت امرار معاش به روستای مجاور یعنی کلاته نوبهار مهاجرت کردند و محمد نیز بهمراه والدین


به کلاته کوچ نمود. دو ره کودکی را در آنجا سپری کرد و در حالیکه جهت مساعدت به خانواده کار


می کرد در میان جوانان به حسن شهرت و صداقت و پاکی و یک رنگی معروف بود.


در امور دینی و مذهبی نیز مقید و به فرایض و واجبات احتمام داشت.

 

همیشه در هیأت و مسجد روستا همکاری می کرد و با علاقه خاصی در مراسم مذهبی،


خدمتگزار حضرت سید الشهدا(ع) بود 

 

این شهید برای انجام خدمت زیر پرچم از طریق سپاه پاسداران بعنوان پاسدار وظیفه اعزام شد


و سرانجام در حوالی پاسگاه زید و در نزدیک مرز عراق بشهادت رسید.



:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه الف--ج ,
:: برچسب‌ها: شهدا , زندگی نامه , شهید محمد پیچ ,
:: بازديد از اين مطلب : 723
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 20
تاريخ انتشار : دوشنبه 20 شهريور 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : mohsen

 

شهید برات الله صباحی

سرباز شهید برات الله صباحی،فرزندعلی،سال 1343 در روستای کلاته، نوبهار چشم به جهان


گشود.پس از گذراندندوران کودکی، به مدرسه رفت و تا پنجم ابتدایی را در دبستان زادگاهش


سپری کند.وی در دوره ی نوجوانی  در روستابه کشاورزیپرداخت. پس از آن ،در نوزده سالگی،


به سریازی رفت.


 

برات الله صباحی، در پادگان ارتش کرمان آموزش دید و سپس از طریق گردانقدس آن شهر، به


منطقه جنگی  غرب و بانه در کردستان اعزام شد.سرانجام این سرباز دلیر اسلام، در دهم


اسفند1364 در منطقه جنگی ((بانه )) کردستان، بر اثراصابت گلوله به گلویش به فیض عظمای


شهادت رسید.



بخشی  از وصایای شهید صباحی، چنین است:


(( اکنون که دستهای خون آلود صدامیان، قلبهای رزمندگان اسلام و وطن عزیزمان را نشانه

 

گرفتهاند تا مقاصد شوم اربابشان، آمریکای جنایتکار را به انجام برسانند، من با هم رزمانم به

 

جبههآمدیم تا دستهای پلید ستمکاران را از سر مردم وطن مان، قطع نماییم)).




:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه ز--ظ , آشنایی باشهدا وصیت نامه , وصیت نامه ز--ظ ,
:: برچسب‌ها: شهدا , برات الله صباحی , زندگی نامه , وصیت نامه ,
:: بازديد از اين مطلب : 629
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 20
تاريخ انتشار : دوشنبه 20 شهريور 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : mohsen

شهید علی کرمانی، فرزند غلامرضا، از مادری که اصالتاّ از روستای کلاته-نوبهار بوده، در دهم


فروردین 1335 در یکی از روستاهای توابع گرگان، به نام سیاه اب، متولد شده است. علی، در


کودکی از نعمت پدر محروم شد و تحت تربیت مادرقرار گرفت.


وی تحصیلاتش را در گرگان آغاز کردو تاپایان سال سوم دبیرستان، در آ ن شهر به تحصیل


 پرداخت. وی از نوجوانان ورزشکار و عضو تیم فوتبال بندر ترکمن بود و در همان دوران


دانش آموزی، در بندر ترکمن به علت داشتن عکس امام خمینی(ره) گرفتار ساواک شدو مدتی


به زندان افتاد.


در بحبوحه انقلاب اسلامی به همراه مادر به سبزوار بازگشته، در این شهر دیپلم گرفت و مدتی


به هراه مادرش در کلاته-نوبهار زندگی کرد.سپس در سال 1361 به سربازی رفت و در عباس آباد


تهران آموزش دید و پس از آن، به منطقه-جنگی-جنوب کشور اعزام شد و در حالی که فقط سه


ماه از سربازی اش مانده بود، در 26شهریور1362در شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل شد.


این شهید گرانقدر دوران دفاع مقدس، در سبزوار تشییع و در گلزار شهدای این شهر، به خاک


سپرده شد.


 

 

 این سرباز شهید اسلام،در بخشی از وصیت نامه خود، آورده است:


 

((اگر شهید شدم. برای من گریه نکنید. حتی حسرت یه قطره اشک را به دل دشمن بگذارید و


زاری نکیند که دشمن،خوشحال می شود...... نماز را بپا دارید ودر خط امام گام بردارید که


راهی است که سرانجام آن بهشت است.))





:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه ع--ل ,
:: برچسب‌ها: شهدا , زندگی نامه , علی کرمانی ,
:: بازديد از اين مطلب : 618
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 20
تاريخ انتشار : دوشنبه 20 شهريور 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

مسعود اهل دعا و نماز شب بود شب ها مخفيانه از سنگر خارج مي شد و در تاريکي شب به


نماز مي ايستاد و با خداي خود راز و نياز مي کرد آن شب صداي زمزمه اي را در تاريکي


شب شنيدم دلم مي خواست ببينم چه کسي به نماز ايستاده!

شهادت


صداي مناجات از سنگر مسعود مي آمد آرام پرده را کنار زدم مسعود را ديدم که عاشقانه


به سجاده نياز نشسته و به سجده رفته و پيشاني بر خاک مي سايد «خدايا !تو ما را از


هيچ آفريدي اگر مي خواهي مرگ مرا در بستر قرار دهي من مرگ نمي خواهم خدايا مرگ مرا


شهادت در راه خودت قرار بده خدايا اگر کسي از من ناراحت است من به خاطر تو به اينجا


آمده ام تو را به جان حسين کربلا (ع) مرا ببخش» مسعود هر لحظه براي شهادت آماده تر


مي شد تا اينکه بعد از شهادتش يکي از دوستان که نمي خواست نامش فاش شود خواب زيبايش


را برايم تعريف کرد:«آن شب خواب ديدم که به همراه مسعود و يک برادر پاسدار ديگر در


نجف اشرف هستيم و مرقد پاک مولا و مقتدايمان حضرت علي (ع) را با جان و دل زيارت مي


کنيم من به هر حجره و اتاقي که در حرم که وارد مي شدم سيدي را مي ديدم که به همراه


گروهي به نماز ايستاده اند در همان حال من به دوستان گفتم چه خوب است حالا که به


زيارت نجف آمده ايم، تا کربلاي هم برويم و تربت پاک حضرت سيدالشهدا(ع) را نيز زيارت


کنيم در همين حين صدايي را شنيدم که گفت راه کربلا بسته است و در همان لحظه مسعود


از جلوي نظرم ناپديد شد ناگهان با صداي کوفتن در ماشین از خواب پريدم


مسؤول محور (برادر داداشي) بود که با دستان و صورت خون آلود فرياد مي زد:«مسعود


پرويز به شهادت رسيد» خواب من همان لحظه تعبير شد.»






راوي:همرزم شهيد مسعودپرویز




:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات ,
:: برچسب‌ها: شهدا , مسعود پرویز , خاطرات ,
:: بازديد از اين مطلب : 647
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 10
تاريخ انتشار : دوشنبه 20 شهريور 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

سعود واقعا عاشق امام بود روزهاي اول جنگ در آن شرايط سخت کمبود امکانات و نيرو 


هميشه به من مي گفت:«من حاضرم هيچ چيز به من ندهند اما بروم پيش امام و در چشمانشان 


نگاه کنم» به او گفتم:«مسعود جان تو که سرباز امام هستي و هميشه راه او را ادامه مي 


دهي پس انگار که کنار امام هستي» مسعود با نگاهي که حسرت ديدار در آن ديده مي شد به 


من چشم دوخت و گفت:«شما نمي دانيد که ديدار امام آدم را چه حالي مي کند در قم که به 


ديدار ايشان رفته بودم با ديدن ايشان حال مخصوصي به من دست داد آنجا من واقعا عاشق 


امام شدم به نظر من هرکس بخواهد چشمش به حال حضرت حجه بن الحسن العسگري (عج) امام 


زمان روشن شود و يا چهارده معصوم را ببيند بايد اول امام را با چشم دل ببيند تا 


استعداد ديدن امام معصوم را بيابد. 


ارادت خاضعانه و خالصانه او به قلب عالم امکان در تمام وجودش موج مي زد او خود را 


در کنار امامش حس مي کرد حتي در عمليات ميمک که بعد از 4 روز مجروحيت در نزديکي 


سنگر دشمن سلامت به سنگر خود بازگشته بود اين را از کرامات و معجزات حضرت ولي عصر (عج) 


مي دانست . 






او سرباز واقعي حضرت وليعصر (عج) بود. 







راوي:همرزم شهيد مسعود پرویز



:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات ,
:: برچسب‌ها: شهدا , خاطرات , مسعود پرویز ,
:: بازديد از اين مطلب : 596
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 5
تاريخ انتشار : دوشنبه 20 شهريور 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

آن شب مادر مسعود هراسان از خواب پريد در خواب ديده بود که گروهي فرياد مي زنند


شهيدان زنده اند الله اکبر، همان روزها خبر شهادت گروهي از رزمندگان که ظاهرا مسعود


هم با آنان بوده در عمليات ميمک در شهر پيچيده بود و آن روز در واقع روز تشييع


جنازه مسعود بود.


وقتي که به همراه خانواده مسعود به مقر سپاه رفتيم فهميديم که جنازه اي در کار نيست


مادر مسعود هم مرتب مي گفت که مسعود شهيد نشده و کسي سياه نپوشد، زيرا شهيد زنده


است همان روز خبر سلامتي مسعود به ما رسيد و مردم شهر و خانواده خيلي خوشحال شدند


بعد از مدتي در اولين تماس تلفني که با مسعود در بيمارستان صحبت کردم با صدايي ضعيف


ولي سرشار از عشق به مولايمان حضرت وليعصر (عج) از عنايات و توجهات خاص ايشان برايم


مي گفت چند روز بعد که به بيمارستان تهران منتقل شد براي ملاقات رفتيم باورم نمي شد


مسعود من با بدني مجروح و سر و صورت سوخته که اصلا شناخته نمي شد روي تخت خوابيده


بود دلم مي خواست گريه کنم اما مسعود با روحيه اي بالا و صورتي که به زور مي خنديد


به من نگاه کرد او مي خواست به قول خودش نمره 20 بگيرد دوباره به عقب برگردد و اين


بار با عشق تنها عشق به ديدار معبود بشتابد.




راوي:همسر شهيد مسعود پرویز



:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات ,
:: برچسب‌ها: شهدا , مسعود پرویز , خاطرات ,
:: بازديد از اين مطلب : 598
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 10
تاريخ انتشار : دوشنبه 20 شهريور 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن
پيوند آسماني

من هميشه از خدا يک زندگي آسماني با مردي پاک و مؤمن را طلب مي کردم و خوابي که آن


شب ديدم سبب شد که منتظر مسعود بمانم حدود يک ماه بعد از ديدن آن خواب مسعود با


خانواده اش به خواستگاري من آمدند دقيقا به همان صورتي بود که در خواب ديده بودم


لباسش، طرز نشستنش، و ... همين سبب شد که من بدون هيچ معطلي پاسخ بگويم حتي در


برابر خانواده اصرار و پافشاري مي کردم زيرا معتقد بودم که اين تقدير الهي و سرنوشت


من است.


عروسي ما خيلي ساده برگزار شد و با يک مهماني خيلي ساده به خانه پدر مسعود رفتيم و


زندگي مشترک خود را آغاز کرديم مسعود هميشه يا جبهه بود يا در سپاه حتي يکبار پدر و


مادرم به من گفتند که ما کي بياييم که مسعود خانه باشد و ببينيمش؟! و من پاسخي براي


آنها نداشتم آرزوي خودم اين بود که يکبار ناهار را کنار هم بخوريم!؟ مسعود همه ما


را دلداري مي داد و به مادرم مي گفت:«نگران نباشيد ما راه کربلا را باز مي کنيم»


هيچ وقت لحظه رفتنش را فراموش نمي کنم نمي دانم چرا آن شب به دلم افتاده بود که اين


آخرين خداحافظي است، قرار بود آن شب از خانه پدر مسعود به خانه خودمان برويم و


وسايل مختصرمان را هنوز جمع نکرده بودم با ديدن مسعود زدم زير گريه هر کاري کرد


نتوانست آرامم کند آخر سر هم ناراحت بلند شد که لباس بپوشد و بيرون برود آرام گفتم:«مي


خواهم پيش خودت گريه کنم نمي خواهم بعد از شهادتت گريه کنم که دشمن شاد شود» مسعود


روي زمين نشست هيچ وقت اينطوري نديده بودمش انگار خودش هم مي دانست که اين آخرين


ديدار است رو به من کرد و گفت:«دلم مي خواهد بعد از من ازدواج کني» هرچند اين حرف


براي من سخت است ولي از خدا خواسته ام که ما را در بهشت به هم برساند، و


اين آخرين ديدار ما بود ازدواجي که از ابتداي آن با عنايات الهي شروع شده بود و با


شهادت او پايان پذيرفت.




راوي:همسر شهيد



:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات , عملیات عاشورا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , مسعود پرویز , عملیات عاشورا ,
:: بازديد از اين مطلب : 627
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 5
تاريخ انتشار : دوشنبه 20 شهريور 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن
آموزشهاي نظامي


مسعود از اولين مؤسسين سپاه قزوين بود و تمام مسؤوليت هاي داخل و خارج شهر را با


جان و دل مي پذيرفت ،شجاعت و تدبير او مثال زدني بود آن روزها به علت ناامني هاي


متعددي که منافقين در شهر ايجاد کردند مسعود پيشنهاد تشکيل ستاد امنيت شهر را داد


که خود مسؤوليت سرپرستي آن را بر عهده گرفت اين کار سبب تأمين آسايش و امنيت شهر شد.من


و مسعود دوره آموزشي و نظامي را در پادگان لشگر 16 زرهي قزوين مي گذرانديم قدرت


بدني و مهارت مسعود سبب شده بود که در اکثر رشته ها جزو نفرات اول باشد يکي از


مواردي که بايد مي گذرانديم «پرش مرگ» بود به اين صورت که بايد از طنابي از يک طرف


به طرف ديگر که تور استتار بود مي پريديم و در صورتي که نمي توانستيم خود را به تور


استتار بچسبانيم در برکه آبي که زير پايمان طراحي شده بود مي افتاديم آن روز وقتي


مسعود طناب را گرفت و از روي سکو پريد نتوانست خود را به تور استتار برساند و


همانطور بين زمين و آسمان معلق مانده بود دوستان به شوخي و مزاح مرتب مي گفتند طناب


را رها کن! اما مسعود طناب را با قدرت گرفته بود تا اينکه طناب به حال تعادل درآمد


و مربي آموزش به کمک ميله در کنار استخر توانست مسعود را بالا بکشد اين يکي از


خاطرات شيرين و پر نشاط دوره آموزشي بود.






راوي:همرزم شهيد




:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات , عملیات عاشورا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , مسعودپرویز , عملیات عاشورا ,
:: بازديد از اين مطلب : 634
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 5
تاريخ انتشار : دوشنبه 20 شهريور 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن
تولد


يادم هست آن روزها کارخانه ها در حال اعتصاب بودند شب جمعه بود که احساس کردم پسرم


به دنيا خواهد آمد، همه خانواده براي فراهم کردن شرايط دست به کار شدند آن موقع رسم


بود که هنگام تولد نوزادي کسي اذان مي گفت آن شب هم دامادمان بالاي پشت بام بود و


در حال اذان گفتن که دقيقا هنگام گفتن کلمه الله اکبر پسرم مسعود به دنيا آمد انگار


از همان ابتداي کودکي با خدا عهد و پيمان بسته بود!





راوي:مادر شهيد



:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات , عملیات عاشورا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , مسعود پرویز , عملیات عاشورا ,
:: بازديد از اين مطلب : 570
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 5
تاريخ انتشار : دوشنبه 20 شهريور 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

زندگينامه :



مسعود در سال 1331 در شهر قزوين ديده به جهان گشود دوران کودکي را در دامان پاک


خانواده اي متعهد و پرهيزگار گذراند و از همان کودکي عشق به ائمه اطهار و با احکام


الهي اسلام در قلبش جوانه زد 7 ساله بود که به همراه ديگر کودکان راهي مدرسه شد.


در کنار تحصيل به فعاليتهاي مذهبي و فرهنگي مي پرداخت.با شروع انقلاب اسلامي مسعود


نيز عاشقانه به صف مبارزان حق طلب پيوست و فعاليتهاي مبارزاتي خود را با راه اندازي


به ادامه مطلب رجوع کنید...




:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه الف--ج , آشنایی باشهدا وصیت نامه , وصیت نامه الف--ج , عملیات عاشورا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , عملیات عاشورا ,
:: بازديد از اين مطلب : 676
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 5
تاريخ انتشار : دوشنبه 20 شهريور 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

زندگينامه :



در شهريور ماه سال 1320 در روستاي قلعه جعفربيگ (جعفريه فعلي) از توابع شهرستان


تويسرکان استان همدان پا به عرصه هستي نهاد. دوران ابتدائي تحصيل را در زادگاهش با


موفقيت سپري نمود سپس براي ادامه تحصيل به تهران عزيمت کرد و دوره متوسطه را نيز با


موفقيت پشت سر نهاد و در دانشکده افسري به ادامه تحصيل پرداخت و در سال 1351 با


درجه ستوان دومي فارغ التحصيل شد. سپس دوره مقدماتي رسته اي را در مرکز آموزش زرهي


شيراز گذراند و به لشگر 16 زرهي قزوين اعزام شد و خدمت خود را در تيپ همدان آغاز


کرد. با اوج گيري مبارزات انقلابي مردم با راهنمايي روحانيت مبارز او نيز


فعاليتهايش را به صورت مخفيانه در ارتش و در کنار آيت الله مدني ادامه داد. پس از



به ادامه مطلب رجوع کنید....



:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات , آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه الف--ج , آشنایی باشهدا وصیت نامه , وصیت نامه الف--ج , عملیات عاشورا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , عملیات عاشورا ,
:: بازديد از اين مطلب : 613
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 15
تاريخ انتشار : دوشنبه 23 مرداد 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن
زندگينامه :


به سال 1333 در بهبهان، در خانواده اي كه به پاكدامني و التزام به اصول و به مباني


اسلام اشتهار داشت به دنيا آمد. روح و روان اسماعيل در اين كانون گرم كه ارزشهاي


اسلامي در آن به خوبي مشهود بود پرورش يافت و زمينه اي براي شخصيت والاي آينده او


شد.


به ادامه مطلب رجوع کنید....



:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه چ--ر , آشنایی باشهدا وصیت نامه , وصیت نامه چ--ر , عملیات عاشورا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , عملیات عاشورا ,
:: بازديد از اين مطلب : 612
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 20
تاريخ انتشار : دوشنبه 16 مرداد 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

زندگينامه :



ماه بهار بود و تازگي طبيعت تمام فضا را پر كرده بود. در ارديبهشت سال 1335 نوزادي


از سلاله پاك زهرا (س) در شهرستان ورامين ديده به هستي گشود. سيد هادي در همان زمان


كه به تحصيل علم مي پرداخت به آموختن احكام و معارف ديني و اسلامي پرداخت و از همان


دوران كودكي با قرآن آشنا شد و درس ظلم ستيزي و مبارزه با كفر را از همين كتاب


آسماني آموخت. در سال 1354 به خدمت سربازي رفت او در آنجا نيز سربازان را نسبت به




:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات , آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه الف--ج , آشنایی باشهدا وصیت نامه , وصیت نامه الف--ج , عملیات عاشورا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , عملیات عاشورا ,
:: بازديد از اين مطلب : 1011
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 20
تاريخ انتشار : چهارشنبه 11 مرداد 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

زندگينامه :



سيد تيمور قائم مقامي فرزند سيد رضا در سال 1323 در شهرستان اراک از توابع استان


مرکزي ديده به جهان گشود. با فرا رسيدن به 7 سالگي راهي دبستان شد و در همان نخستين


سال هاي آموختن ناچار به ترک تحصيل شد و به کار پرداخت. با آغاز جنگ تحميلي سيد


تيمور با سمت رانندگي بلدوزر به جهادگران جهادسازندگي پيوست و در عمليات هاي متعدي


حماسه آفريد. با توجه به روحيه ي عالي و قدرت جذب و مديريت نيروها در سال 1362


بعنوان فرمانده ي دسته مشغول بکار گرديد و احداث يک جاده ي استراتژيک را که سه


کيلومتر جلوتر از مواضع نيروهاي ايراني بود بر عهده گرفت. پس از آن مدت کوتاهي


مسؤوليت پشتيباني در پشت جبهه را عهده دار شد و چندي بعد جهت انجام يک جابجايي


سنگين از غرب به جنوب خود را به جبهه رسانيد و بعنوان جانشين فرمانده ي عمليات .....



به ادامه مطلب رجوع کنید...





:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه ع--ل , آشنایی باشهدا وصیت نامه , وصیت نامه ع--ل , عملیات عاشورا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , عملیات عاشورا ,
:: بازديد از اين مطلب : 798
|
امتياز مطلب : 4
|
تعداد امتيازدهندگان : 4
|
مجموع امتياز : 19
تاريخ انتشار : پنجشنبه 05 مرداد 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

زندگينامه :


مهدي شريفي فرزند نادعلي در سال 1344 در روستاي «گليان» از توابع شهرستان بيرجند


ديده به جهان گشود. دوران کودکي را در زادگاهش گذراند و با رسيدن به سن هفت سالگي


راهي دبستان شد و به مدت دو سال هر روز براي رفتن به مدرسه راه سخت بين گليان و


رکات را به مدت 2 سال پيمود. تا کلاس دوم دبستان درس خواند ولي مشکلات رفت و آمد و


طي کردن مسافت سخت کوهستاني مانع از ادامه ي تحصيل او شد. حدود 5 سال به قاليبافي


پرداخت ولي اين کار او را قانع نکرد. به شهر بيرجند مهاجرت نمود. در کارگاه.....



به ادامه مطلب رجوع کنید....



:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه ز--ظ , عملیات عاشورا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , عملیات عاشورا ,
:: بازديد از اين مطلب : 910
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 15
تاريخ انتشار : پنجشنبه 05 مرداد 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

زندگينامه :

سيد عليرضا رحيمي فرزند سيد محمدرضا در سال 1344 در روستاي سيدان از توابع


شهرستان بيرجند در خانواده اي متدين و مذهبي ديده به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي


را در زادگاهش گذراند و براي ادامه ي تحصيل به بيرجند آمد. تا سال سوم راهنمايي درس


خواند، سپس با عشق به حضور در صف انقلابيون و دفاع از ارزش هاي اسلامي، مدرسه را


رها کرد و به فعاليت هاي انقلابي پرداخت. او در انجمن اسلامي دانش آموزان فعالانه


حضور داشت و براي خدمت به اسلام و مسلمين به عضويت سپاه پاسداران درآمد. و با


تأثيري که از برادر بزرگترش، سردار بزرگ اسلام سيداحمد رحيمي گرفته بود تمام وقتش


را در دفاع از انقلاب اسلامي ايران صرف کرد.


انساني ملايم که خاص او بود. به دوستانش روحيه مي داد. وي در اولين روزهاي جنگ جزء


معدود افرادي بود که علي رغم سن کم به جبهه رفت. بارها در خطوط مقدم جبهه حضور مي


يافت و در عمليات مختلف به مبارزه عليه دشمن متجاوز مي پرداخت.


شب و روز چون شيري غرنده در خدمت جبهه و جنگ بود و آنگاه که با معبود خود به راز و


نياز مي پرداخت، ديگر خود را نمي شناخت.


روحيه ي صميمي و با نشاطش به ديگر رزمندگان روحيه مي داد و نيروي آنها را دوچندان


مي کرد. او عاشق و دلباخته ي اهل بيت عليهم السلام بود و اين امر در برگزاري جلسات


سوگواري که به مناسبتهاي مختلف برگزار مي گرديد به وضوح ديده مي شد.


سيدعليرضا هربار با قلبي مطمئن در عمليات شرکت مي نمود و لحظه شماري مي کرد تا به


فيض عظماي شهادت نايل گردد. وي علاقه شديدي به امام خميني (ره) داشت و امام الگويي


عملي براي اعتقاداتش بود.


سرانجام در تاريخ دوازدهم مهرماه سال 1363 در عمليات ميمک در سن 19 سالگي بر اثر


اصابت تير مستقيم توپ 106 جسم پاکش از نظرها ناپديد شد و به آرزوي ديرينه اش رسيد.


او دومين شهيد خانواده پس از برادرش سردار رشيد اسلام دکتر سيد احمد رحيمي بود.


پيکر پاک شهيد بر دوش همرزمان و مردم شهيدپرور شهرستان بيرجند تشييع گرديد و در


گلزار شهداي اين شهر به خاک سپرده شد.


وصيت نامه :


سفارشي به دوستان تاکيد بر وحدت، محوريت امام و ولايت فقيه در حرکت انقلاب و


خودسازي و تهذيب نفس بود.




:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه چ--ر , آشنایی باشهدا وصیت نامه , وصیت نامه چ--ر , عملیات عاشورا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , عملیات عاشورا ,
:: بازديد از اين مطلب : 794
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 15
تاريخ انتشار : دوشنبه 02 مرداد 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

ما خون دلها خورده ایم ، قرارمان برای نسل نوجوان و جوان این نبود !

من آنروز یک عشق داشتم ؛ پیروزی یا شهادت ، بعضی ها امروز هر ساعت ، عاشق و معشوق آدم های غریبه می شوند و به سادگی دل می دهند و دل ربایی می کنند!

من آنروز از گل و لای و خاک سنگرها بر لباسهای ساده ام لذت می بردم وبعضی ها امروز از شلوارهای لی خاک نما و پاره پوره خارجی !

من آنروز در جبهه زیر آفتاب داغ ، چفیه بر سر می انداختم تا نسوزم ،بعضی ها امروز رو سری از سر انداخته اند که موی سر به نامحرم نشان داده و بسوزند ودیگران راهم بسوزانند !

من آنروز در خط مقدم برادران غریبه زیادی را می دیدم و به همه می گفتم : خدا قوت، نه خسته برادر! ، بعضی ها امروز برای طرح دوستی ، فقط با عجله از همه می پرسند : ASL?

من در شب قبل از عملیات بر دستانم حنا می زدم تا در جشن پیروزی یا شهادت شرکت کنم ، بعضی ها امروز بر چهره شان هفت قلم مواد آرایشی خارجی می زنند تا به نامحرم بگویند : من های کلاسم ، نگاهم کنید !

من آنروز در وصیت نامه ام می نوشتم : خواهرم حجاب تو بر علیه دشمن از خون من موثر تر است ، بعضی ها امروز حتی در پروفایل شان می نویسند : همیشه به روز هستم ، دوره و زمانه عوض شده و عشق من مد گرایی و تقلید از غربی هاست !چادر را تجربه نکرده ام ، قدیمی است !


من آنروز در بیسیم از بچه های پشتیبان می خواستم از طرفم برای دشمن نخود و آجر و سنگ ( آتش) بفرستند ، بعضی ها امروز به هر ناشناسی می گویند : برایم شارژ بفرست !

من آنروز مشامم از بوی دود و باروت پر بود و برای رسیدن به هدفم ، از آن لذت می بردم ، بعضی ها امروز از بوی الکل در انواع ادکلن های خارجی !

من آنروز خشاب و اسلحه ام را برای نابودی دشمن در بغل گرفته بودم وبعضی ها امروز سگ های نجس تزئینی گران قیمت را !


حجاب



من آنروز در جبهه ، اوقات فراغتم را در چاله هایی ، قرآن و دعا می خواندم ، اسغفار می کردم و لذت می بردم ، بعضی ها امروز در چت رو م ها به دنبال عشق ناشناس و گمشده ساعتها به بطالت ، پرسه می زنند و روم عوض می کنند !

من آنروز در هنگام عملیات ، در گوشی بیسیم ، یا زهرا(س) و یا حسین(ع) می گفتم و بعضی ها امروز در گوشی خود ،از نفس ، عشق ، ناز و فدایت شوم به نامحرم و ناشناس!

من آنروز در خط ، یک دست لباس خاکی داشتم وبا آن احساس غرور ، زیبایی و عزت کرده و شکر خدا می گفتم ، بعضی ها امروز لباس های رنگارنگ خارجی و صورتی تزئین شده اما خود انگاره ای زشت که هیچگاه با تغییر مد ،از خودشان راضی نمی شوند !


شهدا وحجاب



من آنروز با ذکر استغفرالله وقت می گذراندم و بعضی ها امروز با دگمه های بیجان موبایل برای اس ام اس های عاشقانه جدید و یا کلیدهای کیبورد برای ارسال پی ام های عمومی دعوت به دوستی با نامحرمان در چت روم ها !

من آنروز باد گیرم را تا روی دست و پا می کشیدم تا شیمیایی نشوم و برای دفاع توان داشته باشم، بعضی ها امروز شلوار و مانتوی کوتاه را انتخاب کرده اند که رهگذران را هم آلوده کنند !


شهادت



من آنروز در خط مقدم حتی مراقب عطسه هایم بودم که حضور گروهانم را به دشمن راپرت ندهم ، بعضی ها امروز بی واهمه در خیابان قه قه می زنند و با بزک وآرایش و البسه رنگارنگ ، جلب تو جه نامحرم کرده و می گویند : مرا نیز به حساب آورید ، آدمم !

من آنروز قبل از عملیات از حلالیت خواهی از همرزمانم و بعد از عملیات ، از شکر خدا و یاد دوستان شهیدم صحبت می کردم و بعضی ها امروز از پایان سریال های عاشقانه فارسی وان و من و تو و مارک نوشیدنی های سر میز آنها !

من آنروز بعد از عملیات از بلندگوهای گوشه و کنار خط ، بهر نبردی بی امان ... را می شنیدم ، و بعضی ها امروز با سیستم گوش خراش ماشین بابا ، آهنگ های رپ با الفاظ رکیک به محارم !

من آنروز از اطلاعات شخصی خود و دسته و گروهانم مراقبت می کردم تا دشمن از آن سوء استفاده نکند ، بعضی ها امروز حتی مشخصات و عکس های شخصی و خانوادگی شان را بی پروا در فیس بوک و توئیتر منتشر کرده تا نامحرمان و بیگانگان هم آن را ببینند !


من آنروز در خط مقدم ساعت ها بیدار می ماندم تا دشمن غافلگیرمان نکند بعضی ها امروز ساعتها برای ملاء عام و مد نمایی ، خود را تزئین می کنند تا با کار کم بهای خود ، نامحرمان را غافلگیر کنند!

من آنروز به شوق شرکت در عملیات یا به یاد همسنگران شهیدم اشک می ریختم و قصد انتقام از دشمن را داشتم ، بعضی ها امروز برای شکستهای عشقی شان افسرده اند و قصد انتقام از تمام آدمها و زمین و زمان را دارند !

من آنروز سرنگ ضد شیمیایی بر بدن خود شلیک می کردم ، بعضی هاامروز ، گونه بر رخ خود تزریق میکنند تا مبادا حقیر باشند ، و شاید بیشتر به چشم نامحرم بیایند !


من آنروز خواب را بر چشمانم حرام می کردم تا ذلیل حمله غافلگیرانه دشمن نشوم ، بعضی ها امروز خواب را با نگاه به مانیتور کوچک موبایل برای اعلام تعهد باطل به نامحرم ، بر خود حرام کرده اند!

نه ! این قرارمان نبود ! ما رفتیم تا شما نیز راهمان را ادامه دهید ، رفتیم تا امنیت امروز را به ارمغان بیاوریم و تو بتوانی عفت و حجاب فاطمی را بر گزینی ! رفتیم تا دشمن ، نتواند حیای شما را به بی حیایی تبدیل کند ،رفتیم تا اطاعت کنیم از قرآن و رسول و اولی الا مر ، تو هم مراعات کن ! بر گرد و اندکی بیاندیش ؛ ... ما خون دلها خورده ایم !


شهادت


برگزیده ای از یادداشت های یک جانباز شرکت کننده در عملیات ، والفجر 8 ، کربلای5 ، نصر و ...





:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , دل نوشته ,
:: برچسب‌ها: شهدا ,
:: بازديد از اين مطلب : 688
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 10
تاريخ انتشار : دوشنبه 02 مرداد 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن
حجاب


:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , دل نوشته ,
:: برچسب‌ها: شهدا ,
:: بازديد از اين مطلب : 509
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 15
تاريخ انتشار : دوشنبه 02 مرداد 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

شهید الله خواست یلمه


سرباز شهید ا... خواست یلمه در سال 1341 در محیط فقیر نشین روستای طالخونچه در خانواده ای مستضعف چشم به جهان گشود با وجود فقری که در خانواده او حکم فرما بود در سن 7 سالگی برای تحصیلات ابتدایی پا به دبستان گذاشت . همرا به تحصیل در امور کشاورزی و دامپروری به کمک پدر خویش می شتافت .تابستان هر سال که فصل استراحت دانش آموزان بود برای او فصل زحمت کشیدن بود . او هر تابستان به دنبال خانواده اش به مناطق چهار محال و بختیاری می رفت . او بعد از تحصیلات ابتدایی با شرایط.....



به ادامه مطلب رجوع کنید...



:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه م--ی , شهید الله خواست یلمه ,
:: برچسب‌ها: شهدا , شهید الله خواست یلمه , شهدای طالخونچه , وصیت نامه , زندگی نامه ,
:: بازديد از اين مطلب : 941
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 15
تاريخ انتشار : جمعه 30 تير 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

شهید اصغر باباچی


شهید اصغر باباچی در سال 1346 در خانواده ای که با شغل شریف کشاورزی امرار معاش نموده متولد گردید . در سن شش سالگی مشغول تحصیل گردید و با موفقیت تا کلاس پنجم ابتدایی را گذرانید و سپس همراه با پدر و همیاری با وی به کشاورزی پرداخت و با زحمت و فعالیت در این شغل شریف در تلاش خداپسندانه برای امرار معاش در خدمت به جامعه در زمینه اقتصادی نیز وجودش فایده بخش و نافع بود . وی در تاریخ 5/5/65 جهت دفاع از اسلام عزیز به مرکز آموزشی سپا پاسداران انقلاب



به ادامه مطلب رجوع فرمایید....



:: موضوعات مرتبط: آشنایی با شهدا زندگی نامه , زندگی نامه الف--ج , شهید اصغر باباچی , عملیات کربلا5 ,
:: برچسب‌ها: شهدا , شهید اصغر باباچی , شهدای طالخونچه , وصیت نامه , زندگی نامه ,
:: بازديد از اين مطلب : 1425
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 15
تاريخ انتشار : جمعه 30 تير 1391 | نظرات ()
پذیرش تبلیغات
ليست
       

تعداد صفحات : 4


خاطرات ودلنوشته ها
آشنایی با شهدا زندگی نامه
آشنایی باشهدا وصیت نامه
شهدای دیزیچه
موضاعات متفرقه
شهدای شهر طالخونچه
شهدا-عملیات
شهدای رهنان
هدف از ایجاد این سایت آشنایی نسل جوان باجنگ و جبهه و شهادت هست.ما رهروان شهدا تمام تلاش خودمون رو می کنیم تا حتی یک نفر از چند صد نفری که روزانه چه مستقیم و چه غیر مستقیم وارد سایت می شوند بتوانند مطالب سایت رو که شامل زندگینامه ، وصیت نامه و ... در باره شهدا می باشد رو مطالعه کنند تا بفهمند اون جوان هایی که هم سن ما و یا حتی کوچکتر بودن پرای چی زندگی خودشون رو فدا کردند. به امید روزی که برای پاسداشت این بزرگ مردی ها،شهدای عزیز مون همه ی ما گامی حتی کوچک در راستی معرفی آنها به دیگر نسل ها برداریم و سپاس گذار آنها باشیم. با تمامی سایت ها تبادل لینک داریم دوستان سایت ما رو که لینک کنندو خبر بدهندلینک میشن.

شهدا را ياد كنيم حتي با يك صلوات

سلام مهمان گرامي؛
خوش آمديد ،لطفا برای حمایت اطلاعاتی ما
معرفي شهداي شهر ومحل خود در سايت عضو شويد
باتشکر مديريت سايت

عضويت در سايت