آخرين ارسال هاي انجمن
انجمن
نوشته شده توسط : محسن

مسعود اهل دعا و نماز شب بود شب ها مخفيانه از سنگر خارج مي شد و در تاريکي شب به


نماز مي ايستاد و با خداي خود راز و نياز مي کرد آن شب صداي زمزمه اي را در تاريکي


شب شنيدم دلم مي خواست ببينم چه کسي به نماز ايستاده!

شهادت


صداي مناجات از سنگر مسعود مي آمد آرام پرده را کنار زدم مسعود را ديدم که عاشقانه


به سجاده نياز نشسته و به سجده رفته و پيشاني بر خاک مي سايد «خدايا !تو ما را از


هيچ آفريدي اگر مي خواهي مرگ مرا در بستر قرار دهي من مرگ نمي خواهم خدايا مرگ مرا


شهادت در راه خودت قرار بده خدايا اگر کسي از من ناراحت است من به خاطر تو به اينجا


آمده ام تو را به جان حسين کربلا (ع) مرا ببخش» مسعود هر لحظه براي شهادت آماده تر


مي شد تا اينکه بعد از شهادتش يکي از دوستان که نمي خواست نامش فاش شود خواب زيبايش


را برايم تعريف کرد:«آن شب خواب ديدم که به همراه مسعود و يک برادر پاسدار ديگر در


نجف اشرف هستيم و مرقد پاک مولا و مقتدايمان حضرت علي (ع) را با جان و دل زيارت مي


کنيم من به هر حجره و اتاقي که در حرم که وارد مي شدم سيدي را مي ديدم که به همراه


گروهي به نماز ايستاده اند در همان حال من به دوستان گفتم چه خوب است حالا که به


زيارت نجف آمده ايم، تا کربلاي هم برويم و تربت پاک حضرت سيدالشهدا(ع) را نيز زيارت


کنيم در همين حين صدايي را شنيدم که گفت راه کربلا بسته است و در همان لحظه مسعود


از جلوي نظرم ناپديد شد ناگهان با صداي کوفتن در ماشین از خواب پريدم


مسؤول محور (برادر داداشي) بود که با دستان و صورت خون آلود فرياد مي زد:«مسعود


پرويز به شهادت رسيد» خواب من همان لحظه تعبير شد.»






راوي:همرزم شهيد مسعودپرویز




:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات ,
:: برچسب‌ها: شهدا , مسعود پرویز , خاطرات ,
:: بازديد از اين مطلب : 764
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 10
تاريخ انتشار : دوشنبه 20 شهريور 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

سعود واقعا عاشق امام بود روزهاي اول جنگ در آن شرايط سخت کمبود امکانات و نيرو 


هميشه به من مي گفت:«من حاضرم هيچ چيز به من ندهند اما بروم پيش امام و در چشمانشان 


نگاه کنم» به او گفتم:«مسعود جان تو که سرباز امام هستي و هميشه راه او را ادامه مي 


دهي پس انگار که کنار امام هستي» مسعود با نگاهي که حسرت ديدار در آن ديده مي شد به 


من چشم دوخت و گفت:«شما نمي دانيد که ديدار امام آدم را چه حالي مي کند در قم که به 


ديدار ايشان رفته بودم با ديدن ايشان حال مخصوصي به من دست داد آنجا من واقعا عاشق 


امام شدم به نظر من هرکس بخواهد چشمش به حال حضرت حجه بن الحسن العسگري (عج) امام 


زمان روشن شود و يا چهارده معصوم را ببيند بايد اول امام را با چشم دل ببيند تا 


استعداد ديدن امام معصوم را بيابد. 


ارادت خاضعانه و خالصانه او به قلب عالم امکان در تمام وجودش موج مي زد او خود را 


در کنار امامش حس مي کرد حتي در عمليات ميمک که بعد از 4 روز مجروحيت در نزديکي 


سنگر دشمن سلامت به سنگر خود بازگشته بود اين را از کرامات و معجزات حضرت ولي عصر (عج) 


مي دانست . 






او سرباز واقعي حضرت وليعصر (عج) بود. 







راوي:همرزم شهيد مسعود پرویز



:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات ,
:: برچسب‌ها: شهدا , خاطرات , مسعود پرویز ,
:: بازديد از اين مطلب : 770
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 5
تاريخ انتشار : دوشنبه 20 شهريور 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن

آن شب مادر مسعود هراسان از خواب پريد در خواب ديده بود که گروهي فرياد مي زنند


شهيدان زنده اند الله اکبر، همان روزها خبر شهادت گروهي از رزمندگان که ظاهرا مسعود


هم با آنان بوده در عمليات ميمک در شهر پيچيده بود و آن روز در واقع روز تشييع


جنازه مسعود بود.


وقتي که به همراه خانواده مسعود به مقر سپاه رفتيم فهميديم که جنازه اي در کار نيست


مادر مسعود هم مرتب مي گفت که مسعود شهيد نشده و کسي سياه نپوشد، زيرا شهيد زنده


است همان روز خبر سلامتي مسعود به ما رسيد و مردم شهر و خانواده خيلي خوشحال شدند


بعد از مدتي در اولين تماس تلفني که با مسعود در بيمارستان صحبت کردم با صدايي ضعيف


ولي سرشار از عشق به مولايمان حضرت وليعصر (عج) از عنايات و توجهات خاص ايشان برايم


مي گفت چند روز بعد که به بيمارستان تهران منتقل شد براي ملاقات رفتيم باورم نمي شد


مسعود من با بدني مجروح و سر و صورت سوخته که اصلا شناخته نمي شد روي تخت خوابيده


بود دلم مي خواست گريه کنم اما مسعود با روحيه اي بالا و صورتي که به زور مي خنديد


به من نگاه کرد او مي خواست به قول خودش نمره 20 بگيرد دوباره به عقب برگردد و اين


بار با عشق تنها عشق به ديدار معبود بشتابد.




راوي:همسر شهيد مسعود پرویز



:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات ,
:: برچسب‌ها: شهدا , مسعود پرویز , خاطرات ,
:: بازديد از اين مطلب : 723
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 10
تاريخ انتشار : دوشنبه 20 شهريور 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن
پيوند آسماني

من هميشه از خدا يک زندگي آسماني با مردي پاک و مؤمن را طلب مي کردم و خوابي که آن


شب ديدم سبب شد که منتظر مسعود بمانم حدود يک ماه بعد از ديدن آن خواب مسعود با


خانواده اش به خواستگاري من آمدند دقيقا به همان صورتي بود که در خواب ديده بودم


لباسش، طرز نشستنش، و ... همين سبب شد که من بدون هيچ معطلي پاسخ بگويم حتي در


برابر خانواده اصرار و پافشاري مي کردم زيرا معتقد بودم که اين تقدير الهي و سرنوشت


من است.


عروسي ما خيلي ساده برگزار شد و با يک مهماني خيلي ساده به خانه پدر مسعود رفتيم و


زندگي مشترک خود را آغاز کرديم مسعود هميشه يا جبهه بود يا در سپاه حتي يکبار پدر و


مادرم به من گفتند که ما کي بياييم که مسعود خانه باشد و ببينيمش؟! و من پاسخي براي


آنها نداشتم آرزوي خودم اين بود که يکبار ناهار را کنار هم بخوريم!؟ مسعود همه ما


را دلداري مي داد و به مادرم مي گفت:«نگران نباشيد ما راه کربلا را باز مي کنيم»


هيچ وقت لحظه رفتنش را فراموش نمي کنم نمي دانم چرا آن شب به دلم افتاده بود که اين


آخرين خداحافظي است، قرار بود آن شب از خانه پدر مسعود به خانه خودمان برويم و


وسايل مختصرمان را هنوز جمع نکرده بودم با ديدن مسعود زدم زير گريه هر کاري کرد


نتوانست آرامم کند آخر سر هم ناراحت بلند شد که لباس بپوشد و بيرون برود آرام گفتم:«مي


خواهم پيش خودت گريه کنم نمي خواهم بعد از شهادتت گريه کنم که دشمن شاد شود» مسعود


روي زمين نشست هيچ وقت اينطوري نديده بودمش انگار خودش هم مي دانست که اين آخرين


ديدار است رو به من کرد و گفت:«دلم مي خواهد بعد از من ازدواج کني» هرچند اين حرف


براي من سخت است ولي از خدا خواسته ام که ما را در بهشت به هم برساند، و


اين آخرين ديدار ما بود ازدواجي که از ابتداي آن با عنايات الهي شروع شده بود و با


شهادت او پايان پذيرفت.




راوي:همسر شهيد



:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات , عملیات عاشورا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , مسعود پرویز , عملیات عاشورا ,
:: بازديد از اين مطلب : 798
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 5
تاريخ انتشار : دوشنبه 20 شهريور 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محسن
تولد


يادم هست آن روزها کارخانه ها در حال اعتصاب بودند شب جمعه بود که احساس کردم پسرم


به دنيا خواهد آمد، همه خانواده براي فراهم کردن شرايط دست به کار شدند آن موقع رسم


بود که هنگام تولد نوزادي کسي اذان مي گفت آن شب هم دامادمان بالاي پشت بام بود و


در حال اذان گفتن که دقيقا هنگام گفتن کلمه الله اکبر پسرم مسعود به دنيا آمد انگار


از همان ابتداي کودکي با خدا عهد و پيمان بسته بود!





راوي:مادر شهيد



:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات , عملیات عاشورا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , مسعود پرویز , عملیات عاشورا ,
:: بازديد از اين مطلب : 716
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 5
تاريخ انتشار : دوشنبه 20 شهريور 1391 | نظرات ()
پذیرش تبلیغات
ليست
       
خاطرات ودلنوشته ها
آشنایی با شهدا زندگی نامه
آشنایی باشهدا وصیت نامه
شهدای دیزیچه
موضاعات متفرقه
شهدای شهر طالخونچه
شهدا-عملیات
شهدای رهنان
هدف از ایجاد این سایت آشنایی نسل جوان باجنگ و جبهه و شهادت هست.ما رهروان شهدا تمام تلاش خودمون رو می کنیم تا حتی یک نفر از چند صد نفری که روزانه چه مستقیم و چه غیر مستقیم وارد سایت می شوند بتوانند مطالب سایت رو که شامل زندگینامه ، وصیت نامه و ... در باره شهدا می باشد رو مطالعه کنند تا بفهمند اون جوان هایی که هم سن ما و یا حتی کوچکتر بودن پرای چی زندگی خودشون رو فدا کردند. به امید روزی که برای پاسداشت این بزرگ مردی ها،شهدای عزیز مون همه ی ما گامی حتی کوچک در راستی معرفی آنها به دیگر نسل ها برداریم و سپاس گذار آنها باشیم. با تمامی سایت ها تبادل لینک داریم دوستان سایت ما رو که لینک کنندو خبر بدهندلینک میشن.

شهدا را ياد كنيم حتي با يك صلوات

سلام مهمان گرامي؛
خوش آمديد ،لطفا برای حمایت اطلاعاتی ما
معرفي شهداي شهر ومحل خود در سايت عضو شويد
باتشکر مديريت سايت

عضويت در سايت