آخرين ارسال هاي انجمن
انجمن
نوشته شده توسط : محسن

زخمي شده بودم و اسلحه ام از كار افتاده بود و در چند قدمي دشمن قرار داشتم. هر لحظه 


ممكن بود اسير شوم يا تير خلاص بخورم. نزديك دژ عراقي ها بودم. سنگ و كلوخ اطرافم را جمع 


و به سمت آنها پرت كردم. عراقي ها به تصور اين كه نارنجك است، خود را از بالاي دژ به پايين


 پرت كردند و من توانستم خودم را نجات دهم.



:: موضوعات مرتبط: خاطرات ودلنوشته ها , خاطرات ,
:: برچسب‌ها: شهدا ,
:: بازديد از اين مطلب : 1189
|
امتياز مطلب : 1
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 5
تاريخ انتشار : یکشنبه 25 تیر 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با اين پست
ليست
مي توانيد ديدگاه خود را بنويسيد

کد امنیتی رفرش

پذیرش تبلیغات
ليست
       
خاطرات ودلنوشته ها
آشنایی با شهدا زندگی نامه
آشنایی باشهدا وصیت نامه
شهدای دیزیچه
موضاعات متفرقه
شهدای شهر طالخونچه
شهدا-عملیات
شهدای رهنان

شهدا را ياد كنيم حتي با يك صلوات

سلام مهمان گرامي؛
خوش آمديد ،لطفا برای حمایت اطلاعاتی ما
معرفي شهداي شهر ومحل خود در سايت عضو شويد
باتشکر مديريت سايت

عضويت در سايت