loading...

****رهـــــروان شــــــهــــدا****

شهداي كربلاي يك,كربلا,شهيد,وصيت,زندگي نامه,شهيدان,اصفهان,خراسان,مشهد,قم,خوزستان,شيراز,شهداي شيراز,

آخرین ارسال های انجمن

شهید اکبر آقابابایی

محسن بازدید : 815 چهارشنبه 14 خرداد 1393 نظرات (0)

تازه از جبهه برگشته بود، به اصرار دوستانش با همان سر و وضع خاکی آمده بود خواستگاری . آن موقع 18 سال بیشتر نداشتم. وقتی قرار شد دو نفری صحبت کنیم، اول اجازه گرفت برود وضو بگیرد. بعد با حالت عجیبی چند آیه از قرآن را تلاوت کرد. وقتی قرآنش تمام شد، شروع کرد به صحبت درباره تمام شرایطی که ممکن بود در زندگی اتفاق بیفتد. آن شب مثل اینکه مهری بر دهان من خورده باشد، نمی توانستم هیچ حرفی بزنم: پرسید : " پس چرا صحبت نمی کنید ؟ نکند ناراضی هستید ؟ ".

با پافشاری ای که کردم پدرم مجبور شد قرار مهربرون قبلی را به هم بزند. قرار مجددی با خانواده شان گذاشتیم. این بار کمی واضح تر صحبت کرد و گفت که " ممکن است یک هفته بعد از عقد خبر شهادت من را بیاورند. شما مسیر سختی را در پیش دارید. حاضرید با من ازدواج کنید ؟ "

یادم هست این جمله را چند بار تکرار کرد . گفتم : " من همیشه آرزو داشتم با کسی ازدواج کنم که مثل برادرم باشد، اخلاقش، روحیاتش. با شرایط شما موافقم ".

در محضر حضرت امام عقد کردیم. مادرم خواب دیده بود که امام آمده اند خانه مان و خطبه عقد مرا خوانده اند و حالال این رویا تحقق پیدا کرده بود. بعد از اینکه امام خطبه را خواندند از ایشان خواست که ما را نصیحت کنند .

امام دستانشان را روی شانه اکبر گذاشتند و فرمودند : " بروید و با هم مهربان باشید، با هم مهربان باشید " سالها از آن روز می گذرد ولی هنوز آن لحن گرم و صمیمی را در گوشم احساس می کنم .

بعد از عقد رفتیم سفر، حدود 6-5 روز در آنجا بودیم. به حاجی گفته بودم هر جا شما بروید من هم می آیم. هنوز هم باورم نمی شد که این روزهای سخت را گذرانده باشم. همه اش مثل یک خواب بود. یک خواب شیرین.

آن موقع تماس تلفنی مشکل بود. بیسیم را وصل می کرد روی خط تلفن و فقط می گفت : " سلام من خوبم، هنوز زنده ام و خداحافظ " دیر به دیر به خانه می آمد. اما بعد از 20-10 شبی هم که می آمد خانه، وقتی نگاه توی چهره ایشان می کردم یا صدای بوق ماشین ایشان را می شنیدم تمام غم این چند شب تنهایی از دلم بیرون می رفت.

بعضی از مواقع که می آمد خانه از بس خسته بود با لباس خوابش می برد . می گفت : " چایی درست کن، چایی که می آوردم هر چه صدایش می زدم: "حاج اکبر چایی آوردم، فقط چشمش را باز می کرد و می گفت: دستتان درد نکند و دوباره خوابش می برد ".

وقتی می فهمیدم می خواهد برود از دو روز قبلش غمزده بودم. موقع رفتن سرش را می گذاشت در گوش من و سوره والعصر را می خواند می گفت: " هر وقت دلت گرفت سوره والعصر را بخوان. حالا هم هر موقع دلم می گیرد می خوانم ".

ده سال زندگی کردیم ، اما شاید دو سال بیشتر، با هم نبودیم. ولی من طعم واقعی خوشبختی را در همان سال ها چشیدم. وقتی می دید که من ناراحتم قرآن برایم می خواند. از حماسه عاشورا می گفت و من هم غم و غصه ام را فراموش می کردم. یادم می آید دفعه اولی که رفتیم سقز مرا گذاشت خانه دوستش، آقای رادان و رفت. وقت رفتن گفت : " 25 روز دیگر برمی گردم ". من در طبقه پاین بودم. اتاق پرده نداشت. وقتی به بیرون نگاه می کردم و حیاط پر از برف را می دیدم وحشت می کردم.

هنوز شب نشده تمام درها را قفل می کردم و چراغ های ساختمان را هم خاموش می کردم. کلت حاجی را می گذاشتم روی شکمم و می خوابیدم. 20 – 10 شب که گذشت، یک شب همین طور که اسلحه توی دستم بود، خوابم برد. یک دفعه از خواب پریدم. دیدم یک نفر با آجر به در می کوبد و نور چراغی هم روی برف ها افتاده است. دلهره عجیبی پیدا کردم. خشاب اسلحه را جا زدم، از راه پله بالا رفتم و گفتم: " آقای رادان بیایید ببنید کی در می زند ". آقای رادان هم یک آجر برداشت و آمد توی بالکن. یکدفعه دیدم صدای خنده حاجی از پشت در می آید. همان جا خشکم زد. اسلحه از دستم ول شد. همانطور از پشت در گفت که "حالا دیگه برای من اسلحه می کشی، مامور می آری . "

تا چند وقت بعد هر وقت تماس می گرفت می گفت: " اگر بیایم برایم اسلحه نمی کشی؟ " از آن به بعد برای اینکه دیگر نترسم هر وقت می آمد سر پیچ که می رسید، شروع می کرد به بوق زدن تا پشت در. می گفتم : " حاجی مردم بیدار می شوند ". می گفت : " میخواهم دیگر نترسی ".

توی محله پیچیده بود وقتی حاج اکبر می آید خانمش را ببیند از اول کوچه بوق می زند. همه برایمان دست گرفته بودند.

یک بار نزدیک عملیات گفت: " نمی شود شما اینجا بمانید. باید بروید اصفهان ". زیر بار نرفتم. گفت: " حاضری بری تو کمین ؟ " گفتم: هر طور صلاح بدانید. گفت : فقط باید دلش را داشته باشی. خانم یکی از دوستان هم با ما بود. خیلی هم می ترسید. یک اسلحه دست حاجی بود، یکی هم دست من. با سرعت زیاد و چراغ خاموش حرکت می کردیم. یک دفعه یک بنز با چراغ روشن از جلوی ما رد شد. حاجی گفت: محکم بنشینید، پشت سر بنز حرکت میکنیم.

گفتم: با این پیکان چطوری آخه ؟ !

پایش را گذاشت روی گاز و تا آخره محدوده کمین همین طوری رفتیم. آنجا که رسیدیم، بنز رفت، ما هم کنار جاده ایستادیم. عرق از صورتش می ریخت دستش رو بالا برد و گفت: " خدایا شکرت، خودم و خانمم که هیچ، امانتی دوستم سلامت از کمین رد شد ".

همسر شهيد

معبر

s_zahra_h بازدید : 791 شنبه 10 خرداد 1393 نظرات (0)

تا شهدا؛ (ساعت حدود ده شب است. همه‌جا تاريك است و جز صداي شليك‌هاي سرگردان عراقي‌ها چيزي شنيده نمي‌شود، اما نه...! ستون، خيلي آرام در حال حركت است؛ نفر جلو كه مي نشيند، تو هم بايد بنشيني؛ نفر پشت سر تو هم و.....كل ستون مي‌نشيند! نشستن كمي طولاني مي‌شود.)

ـ چي شده برادر؟ چرا حركت نمي‌كنيم؟

ـ بچه‌هاي تخريب مشغول باز كردن معبرند.

ـ پس حالا حالاها مهمونيم؟

ـ نمي‌دونم.

ـ مي‌گم اگه ستون حركت كرد منو بيدار كن. من‌كه گيج خوابم.

ـ بي‌مزه حالا وقت خوابه؟

(كمي جلوتر، داخل معبر)

ـ اخوي خوردني چي داري؟

ـ كوفته، گلوله داغ، مي‌خوري؟!

ـ بد اخلاق، حرف‌هاي اميدبخش بزن، گلولة داغ رو نگهدار برا همسايه(عراقي‌ها) كه نمي‌دونند چند دقيقه ديگه مهمون ناخونده دارند. من كه الآن شوكولات‌هامو مي‌خورم تا اگه بلا ـ ملايي سرم اومد، دست شما نيفته.

(كمي جلوتر، داخل معبر)

ـ چي شده برادر؟ ختم قرآن برداشتي؟

ـ نه داداش، دارم برات فاتحه مي‌خونم.

ـ پس منم شروع كنم. تو هم خوب آدمي بودي.

(سر ستون، دو نفر از همه دنيا و هياهوهاش جدا، مشغول باز كردن انتهاي معبرند. عرض حركتي ما داخل معبر، حدود يك متر است. سنگر كمين عراقي‌ها رو رد كرديم؛ بيچاره‌ها نمي‌دونند اجل‌هاي معلق دارند دور سرشون پر مي‌زنند. حدود 30 متري سنگر كمين عراقي‌ها، همه منتظرند تا دستور حركت داده بشه. پيام، پشت پيام، گوش به گوش تا آخر ستون مي‌رسه.)

ـ برادر، ذكر خدا يادت نره!

ـ براي فرج امام زمان دعا كنيد!

ـ اينجا معبره، نزديك‌ترين نقطه به خدا.

ـ تا درگيري شروع نشد بچه‌هاي عقبي تيراندازي نكنند.

(سكوت، سكوت، سكوت. حالا نفر اول ستون، سيدجلال، دقيقاً زير سنگر عراقي‌ها، ضامن نارنجك رو كشيده و آماده پرتاب است. بي‌سيم‌چي گردان در حالي‌كه اشك توي چشماش به خوبي ديده مي‌شه گوشي رو به گوشش چسبونده و منتظر است.

احساس مي‌كني خيلي هوا سرد شده و بدنت مي‌لرزد. شايد قشنگ‌ترين و سخت‌ترين چيزي كه توي معبر بهش فكر مي‌كني بچه هاي نيم خيز توي معبرند.

هيچ‌گاه اين‌قدر نزديكي به خدا رو احساس نكردم. اگه قابل باشي و حضرت عشق آفرين هم عاشقت باشه، كار تمومه. بچه‌هاي آسموني معبر به خوبي تو اين لحظات قابل تشخيص‌اند. و صداي انفجار، يعني پايان سكوت زيباي معبر. حالا ديگه معبر پر شده است از صداي الله اكبر، يازهرا، ياحسين، ياصاحب الزمان، و...)

ـ اخوي، پاشو حركت كن بزن به خط!

ـ ولش كن! خودت برو جلو! اون شهيد شده.

(فرياد:)

ـ بچه‌ها، الله‌اكبر بگيد، بريد جلو.

(فرياد:)

ـ عراقي‌ها دارند فرار مي‌كنند. عقب نموني!

ـ اخوي چرا داري برمي‌گردي؟

ـ زخمي شدم.

ـ قبول باشه، از يه طرف معبر برو عقب.

(اما مهم‌ترين قصه معبر: كاليبر عراقي‌ها قفل مي‌شه رو معبر؛ اين يعني سخت‌ترين حالت معبر؛ جلوي پاهات شهدا و زخمي‌ها روي خاك مي‌افتن و فرياد كمك خواستن اون‌ها كه يه لحظه قطع نمي‌شه؛ سمت چپ و راستت ميدان وسيع مين. بعضي‌ها براي فرار از جلوي كاليبر عراقي‌ها به آغوش ميدان مين پناه مي‌برند و از معبر خارج مي‌شوند و بعد، صداي انفجار و پرتاب شدن بخشي از بدن پاك يكي از بچه‌هاي بسيجي به سمت تو.

«شهيد اكبر جزي» كه تير به شكمش خورده اما با يك دست بر شكم و يك دست خالي، خودش رو به كاليبر عراقي‌ها مي‌رسونه و لوله گداخته شده كاليبر عراقي‌ها رو به سمت آسمان فشار مي‌ده و با اين‌كارش قفل معبر رو باز مي‌كنه و چند لحظه بعد فريادي تو خط مي‌پيچه:)

ـ الله‌اكبر بچه‌ها خط شكسته شد، عراقي‌ها فرار كردند.

(و من كه از فيض بوسه ملائك بي نصيب نمانده بودم؛ داخل معبر به انتظار رسيدن امدادگر به اطرافم نگاه مي‌كنم و به اين فكر مي‌كنم كه اينجا معبر است؛ نزديك‌ترين نقطه به خدا.)

امروز دوباره عجيب دلتنگ معبرم و از خدا مي‌خوام همه از معبر به عرش راه پيدا كنيم.

دانشجوی شهید محسن احمدپور

محسن بازدید : 873 یکشنبه 04 خرداد 1393 نظرات (0)


وصيت نامه شهداي دانشجوان شاء ا... که همگی شما این برادر حقیر و کوچکتر خود را می بخشید و اگر عملی ناشایست مرتکب شده ام که موجبات ناراحتی شما را فراهم آورده است از همه شما حلالیت می طلبم. خواهران و برادرانم امیدوارم که در کنار خانواده هایتان زندگی خوب و با صفا و پر نشاطی را سپری کنید و از آن لذت برید و.........





عبدالواحد نصيرپور

محسن بازدید : 869 یکشنبه 21 ارديبهشت 1393 نظرات (0)

وصيت شهدا

"هركس دير برسد باخته است"

شهيد عبدالواحد نصيرپور در سال 1345 در شهرستان مرودشت ديده به جهان گشود و در دامان و آغوشي زلال تر از آب و آيينه پرورش يافت.

هنوز بيش از چند بهار از عمر بابركتش نمي گذشت كه پا به پاي خانواده به شيراز مهاجرت كرد و دوران پرخاطره كودكي را در جوار بارگاه ملكوتي شاهچراغ گذرانيد. در هفت سالگي راهي دبستان شد و پس از گذراندن موفقيت آميز مقطع ابتدايي و راهنمايي در دبيرستان ابوذر شيراز مشغول به تحصيل گرديد. دوران تحصيل او با حركات توفنده انقلابي امت شهيدپرور مصادف بود و شهيد نصيرپور با وجود سن كم در بسياري از فعاليت هاي ضد رژيم شركت كرد.

جنگ تحميلي در وجود نوراني شهيد شور و شوقي آتشين افروخت و او كه تا يك سال پس از شروع جنگ به علت سن كم از حضور در جبهه محروم بود، نهايتا در سال 1360 و در سن 15 سالگي به عنوان يك بسيجي قهرمان راهي عرصه هاي خون و شهادت گرديد. وي در چندين عمليات شركت كرد و زخم فراق را با زخم گلوله هاي آتشين درآميخت و استواري و از خودگذشتگي را با تحمل جراحت تير و تركش دشمن به تصوير كشيد. حجب و حيا، تواضع و فروتني و اخلاص از سيماي سراسر نور او جلوه گر و ارادت به خاندان اهل بيت عصمت و طهارت در رگ و جانش آميخته بود و به سرور شهيدان آقا اباعبدالله (ع) و علمدار كربلايي او ارادت خاص داشت چنان كه خطاب به دوستان خود مي فرمود: "از خدا مي خواهم كه دستهايم چون ابوالفضل العباس قطع شود و بدنم سه روز همچون آقا اباعبدالله در آفتاب بماند". و تقدير آسماني او نيز چنين بود.

در آستانه بهار 1367 كوه هاي خرمال، گلرنگ از شقايق هاي نودميده اي شد كه فرياد سرخ صدها شهيد به خون خفته را به گوش آسمان رساندند.

شهيد نصيرپور در 29 اسفند 1366 آخرين زخم نياز را بر جان پذيرفت و كبوترانه در بي نهايت آسمان به پرواز درآمد.

پيكر مطهر اين سردار شهيد سه روز پس از شهادت به پشت جبهه انتقال يافت و در يازده فروردين 1367 بر دستهاي قدرشناس امت شهيدپرور شيراز تشييع و در جوار ساير همرزمانش به خاك سپرده شد.

شهيد نصيرپور علاوه بر مسئوليت هايي كه در حفاظت فرودگاه شيراز به عهده داشت، در مدت زمان حضور در جبهه با عنوان فرمانده گردان در بسياري از عمليات ها از جمله فتح المبين، محرم، كربلاي 1، 2، 3، 4، 5 و والفجر10 در غرب و جنوب حضوري فعال داشت و امروز از آن همه مردي و مردانگي برگهاي خونيني به يادگار مانده است كه كلام عارفانه او را به زيبايي تمام در خود جاي داده است.


وصيت نامه :


دوستان، آشنايان و برادران! ... بياييد براي يك بار هم كه شده با خود بيانديشيد كه: "از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود". هر كس كه انسانيت را يافت، زندگي كرده است. خدا نكند كه وقت زندگي كردن تمام شده باشد (مرگمان رسيده باشد) و معني زندگي را نيافته باشيم. در همه امور (سياست، ديانت، احكام و ...) پيرو رهبر باشيد. چيزي بگوييد كه امام مي گويد و راهي برويد كه امام مي رود.

پذیرش تبلیغات
       
درباره ما
Profile Pic
هدف از ایجاد این وب سایت آشنایی نسل جدید بچه های ایران با نسل گذشتشون یعنی جنگ و جبهه و شهادت هست . که ما یعنی رهروان شهدا تمام تلاش خودمون رو می کنیم تا حتی یک نفر از چند صد نفری که روزانه چه مستقیم و چه غیر مستقیم وارد سایت می شوند بتوانند مطالب سایت رو که شامل زندگینامه ، وصیت نامه و ... در باره شهدا می باشد رو مطالعه کنند تا بفهمند اون جوان هایی که هم سن ما و یا حتی کوچکتر بودن پرای چی زندگی خودشون رو فدای جنگ و مقاومت کردند. به امید روزی که برای پاسداشت بزرگ مردی های این شهدای عزیز همه ی ما گامی حتی کوچک در راستی معرفی آنها به دیگر نسل ها برداریم و سپاس گذار آنها باشیم. با تمامی سایت ها تبادل لینک داریم دوستان سایت ما رو که لینک کردن خبر بدن فوری سایتشون رو لینک می کنیم
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • سایت رسمی شهید علی زاده اکبر
  • عاشقان مهدی
  • در مسیر ظهور
  • شهدای محله نکوآباد
  • جنگ نرم
  • ما ایستاده ایم
  • ویدیوب
  • جوان انقلابی
  • پیرو
  • شــــــهـــادت
  • شهدای علوی
  • سایت جامع سربازان اسلام
  • روشنگری تاریکی های دشمن
  • معبر سايبري بي سنگر
  • ايثار و شهادت در دفاع مقدس
  • پاسدار و عاشق ولايت
  • معبر سايبري نسيمي از بهشت
  • به سوي ظهور
  • معبر صفر و يكي ها
  • جشنواره وبلاگ نويسي نيكي ماندگار
  • وبلاگ شهید محمود جدیری
  • منتظران مهدي فاطمه(عج)
  • سایت مداحان مداحان حسینی
  • پایگاه مرجع شهدای گمنام
  • پایگاه مرجع شهید محمود کاوه
  • پایگاه مرجع شهید آوینی
  • پایگاه شهید صفری تبار
  • پایگاه مرجع راوی شهیدعبدالله ضابط
  • پایگاه مرجع شهید علی تجلایی
  • پایگاه مرجع شهید عباس بابایی
  • پایگاه مرجع شهید مجید پازوکی
  • پایگاه مرجع شهید زین الدین
  • پایگاه مرجع شهیده مریم فرهانیان
  • پایگاه مرجع شهیده فهیمه سیاری
  • پایگاه مرجع شهیده نسرین افضل
  • پایگاه مرجع شهید ابراهیم هادی
  • پایگاه مرجع حاج احمد کاظمی
  • پایگاه مرجع شهیدان باکری
  • پایگاه مرجع شهید تورجی زاده
  • پایگاه مرجع شهید خرازی
  • پایگاه مرجع شهید ولی الله چراغی
  • پایگاه مرجع شهید همت
  • مرکز پایگاههای مرجع شهیدان
  • سردار شهید حاج ابراهیم همت
  • خـــــادم بچه ارزشی ها
  • تا شهدا با شهدا
  • وبلاگ حجاب برتر
  • دفاع مقدس شهدای طالخونچه
  • وصیت نامه شهدا
  • خورشید پنهان
  • فروشگاه وبلاگ
  • وبلاگ مذهبی گل نرگس
  • محفل بسیجیان ورهروان شهدا
  • پایگاه مذهبی شمیم یار
  • مسجد فاطمه الزهرا(س)
  • دانش آموزان قره چپق
  • در مسیر شقایق ها
  • وبلاگ مذهبی یاران منتظر
  • میروم تا انتقام سیلی مادر بگیرم
  • مركزهماهنگي كانون هاي فرهنگي ايثارگران
  • شهود عشق
  • شاخه طوبی
  • اسلام دین جاویدان
  • دانلود سریال جدید
  • آخرین مطالب ارسال شده
  • نظرسنجی
    کاربر محترم آیا مایل هستید اطلاعات شهدای شهر شما در سایت منتشر شودو در این مورد با سایت رهروان شهدا همکاری کنید ؟




    کانالهای سایت
    كانال هاي تعاملي
    لينكهاي ويژه

    http://up.rahro313.ir/up/montaghem-fateme/galeb/%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%20%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88.png

    http://up.rahro313.ir/up/montaghem-fateme/heder/Untitled-1.png

    http://up.rahro313.ir/up/montaghem-fateme/%D8%B3%D9%87%20%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D9%8A.png

    http://up.rahro313.ir/up/montaghem-fateme/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%20%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7.png

    http://up.rahro313.ir/up/montaghem-fateme/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%20%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7.png

    http://up.rahro313.ir/up/montaghem-fateme/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7.png

    http://up.rahro313.ir/up/montaghem-fateme/%D8%AE%D8%A7%D8%AF%D9%85%D9%8A%D9%86.png

    http://up.rahro313.ir/up/montaghem-fateme/%DA%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D9%8A%20%D8%B9%D9%83%D8%B3%20%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7.png

    شهداي طالخونچه

    شهید مرتضی ابراهیمیان

    شهید سید هادی احمدی

    شهید صادق باباعلیان

    شهید اصغر باباچی

    شهیدعلی تجلایی

    شهیدعلی تقی پور

    شهیدعلی محمدتقی پور

    شهیدحسنعلی جعفری

    شهید عباس حیدریان

    شهید ناصر حاج هاشمی

    شهید اصغر حاج هاشمی

    پاسدار شهیداسماعیل خوشکام

    شهیدغلامعلی خلیلی

    شهید منصور رحیمی

    شهیدشمس علی رجبی

    شهید سيدعليرضا رحيمي

    شهیدمحمدرضارحیمیان زاده

    شهیدزین العابدین زینلی

    شهید نیاز علی سبزه علی

    شهیدغلامعلی شهریاری

    شهید مهدي شريفي

    شهیداکبرصداقت طالخونچه

    شهیدمحسن علامی

    شهید رمضانعلی عرب

    شهید محمدعزیزخانی

    شهید مرتضی عزیزخانی

    شهید محمد علی آبادی

    شهیدمحمدرضا عاقبابایی

    شهید ابراهیم عبدی

    جانباز شهید علی اکبر عبدی

    شهید منصورعباسپورطالخونچه

    شهید خلیل فاتح

    شهیدغلامعلی فخار

    شهید محمدعلی فرهمند

    شهید صادق قاسمیان

    شهید سيدتيمور قائم مقامي

    شهیدحسین کاظم فرزندی

    شهید علی کارگرطالخونچه

    شهید رمضانعلی کبولی

    شهید غلام رضا مظاهری

    شهیدهوشنگ ماندیان

    شهید  بهرام  مرادی

    شهیدنعمت الله مهدوی

    شهیدصفرعلی ماندیزاده

    شهیدحسینعلی محمدی

     شهید سید مهدی متحملیان

    پاسدارشهیدکاظم نقی زاده

    جانبازشهید علی اکبر نفریه

    شهید علی هاشمیان

    پاسدارشهیدسعیدهادیزاده

     پاسدارشهیدسیدتقی هاشمی

    دانشجوی شهید علی هاشمیان

    سرباز شهید الله خواست یلمه

    آمار سایت
  • کل مطالب : 377
  • کل نظرات : 223
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 132
  • آی پی امروز : 54
  • آی پی دیروز : 144
  • بازدید امروز : 323
  • باردید دیروز : 521
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 11
  • بازدید هفته : 1,462
  • بازدید ماه : 2,585
  • بازدید سال : 113,589
  • بازدید کلی : 1,220,485
  • کدهای اختصاصی

    روزشمار محرم عاشورا
    منم گدای فاطمه
     دلانه ها
    حمایت از ما
    ***رهــــروان شـــــهـــــــدا***

    پیج رنک گوگل
    وصیت نامه شهدا
    وصیت شهدا
    لوگوی همسنگران